اگر قدرت داشتم كه با لگد بزنم زير دنيا حتما" ميزدم. كثافت گندهي مجسم.
و آوردهاند كه چون شيخنا و رئيسنا شيخ محمود احمدي نژاد را عزم سفر امريغ بفرمودي و ويزا بستدي، به هر حال، شيخ را رهبر مسلمين جهان بخواندي و محمود چونان ستير دعوت اجابت نمودي و عزم بيت رهبري بفرمود و چون شرفياب شد به خاك اوفتاد و دست ببوسيد و بگريست و مؤدب بنشستي و وليامر مسلمين جهان وي را عتاب بفرمودي و سپس خطاب بفرمودي كه بشنيدهام قصد سفر امريغ داري و بدان و آگاه ميباش كه ليكن دلسوزان و دلسوختهگان نظام همراه كني و ليكن در مخارج ليكن صرفه نمايي و مراقب همي باش كه دشمنان انقلاب ليكن به كمين بنشستهاند و ليكن آگاه ميباش. شيخ چون بشنيد زار بگريست و آستان ببوسيد و چون به منزل رسيدي در بحر مكاشفت٬ با یاران غرقه همي شدي و در ببستي و هيچ طعام نخوردي تا چهل روز و چون به در آمد بفرمود تا اعضاي شوراي نگاهبان رهبري خبر بكردند و پيكي روانه همي كردي و ساعتي بعد پيك دوان آمدي كه شيخ محمود هيچ نيافتمي و اثر نيست و شورا خالي از سكنه است و چون نيك پرسيدند يكي از دلسوزان نظام بيافتند و دليل جويا شدند و بشنيدندي كه شورا جمع نگردند مگر به مجلس ختم هم، به دليل كهولت سن صوفيان دلسوز نظام و شيخ چون اين بشنيد زار بگريست و به درگاه حق تعالي استغاثه همي بكرد و دعا از بهر جان دلسوزان نظام و چون به مجلس ختمي جملگي را يافتي قصد همي در ميان بنهادي و جملگي موافقت نمودندو صلوات محمدي ختم بكردند. سپس شيخ به آبدارخانهي كاخ رياست جمهوري برفت - كه منزل نو گزيده بودي و باغ كاخ همي آبياري بكردند اهل بيتش از بهر اجارهي آبدارخانه- و در ببست و ساعتي به كنج همي نشست و به راز و نياز به درگاه قاسمالجبّارين مشغول ببودي و چون بدر آمد عرق كرده و چشمان پيالهي خون، بانگ برآورد كه اي كسان جامهدان بگذاريد كه الحال عزم سفر بكردمي و چون بگفتندش كه تنها مرو، گرگ ميخوردت پيكي بخواند كه حدادعادل و چمران خبر كنيد كه در معيتم باشند و حدادعادل از بهر آنكه شهره به قاطعيت ببودي و روايتش همي شنيده بودي كه چون به ديار افرنگ شد به قصد مذاكرات هستهيي و جماعت خبيث كفار نوشيدني بهجاي آب آلبالو همي خورانده بودندش و چون از خود به در شدي رقصانده بودندش و خبيثي خاوير سولانا نام وي را امر بكردي كه بشكن كلفَتي همي زن و ساعتي رقصيده بود و چون به خود آمدي همه را دشنام بدادي و حجت برشان تمام بكردي كه قهرقهر تا روز قيامت و روي به مملكت كرده بودي. چمران ازين جهت همي بگزيد كه شوريدهاي نيك محضر بودي و مستجابالدعوة و يار گرمابه و گلستان و شهرداري ببودندي و جاني از هم جدا داشتند و شيخ بس سلحشور بود و زيرك كه چنين ياران گزيد.
سپس نماز بگزارد و اهل و عيال را حلاليت بطلبيد و كدبانوي خانه بقچهاي نان و مَشكي آب به زير بغلش نهادي و ياران همراه زيارت بكردي و به جعده اوفتاد. چون جماعت از پس بگريستند قافله نگاهداشت و روي بگرداند و بفرمود تا از زين اشتران همي تپهاي سازند كه حداد عاقل منصرفش بكردي و چون شيخ گريست و چون ملت ايستاده بودند به صندلياي شد و بانگ همي زد كه اي بندهگان خدا برويد و نگران مباشيد كه به حق علي عليهالسلام دياري از ظلم و جور كفار برهانم و چون بگردم سرافرازيم و به نواي بلند بخواند كه اَليوم اَكمَلتُ لَكُم ديني و همراهان وي را سقلمه زدندي كه خاموش، اين نبي اكرم بگفتهست و جايز نيست و شيخ زار بگريست و همي گفت كه اي ملت من نوكر شمايم و ليكن از انقلاب همي چشم بر نداريد و محافظتاش بنماييد و تا بازگردم به هم مهرورزي كنيد كه قالَ رسولالله: اَلنكاحُ سُنَّتي و هيچ مهرورزي به خلاف نكنيد كه برادران بسيجي و اخوانالمسلمين همي از اسلام پاسداري كنند و كاروان صلوات محمدي ختم بكردي و به راه اوفتاد و چون ناظران بديدند بانگ همي زدند كه شيخ، بيمارستان به سفر ميبري و شيخ هيچ نگفتي كه كاظمالغيظ خواندندش و كسي ديگر بگفت شيخ از بهر چه با طياره نرود و شيخ بفرمود محض احتياط كه نبادا به برجي بكوبد و ناخواسته ترورمان همي كنند و سپس از بهر صرفه در بيتالمال كه اشتر سخت مطيع و قانع است و روي به جعده بكردند و سفر آغازيدند.
ادامه دارد.
این داستانک ها را می گذارم این جا که مبادا لال از دنیا رفته باشم. همین!
|
|
|
توي دارآباد، دقيقا" اونجايي كه گفتم "نگاه كن اين آلبالويي كه روي ديوار كاهگلي ميوه داده چقدر قشنگه٫ترشي و خوشمزهگي رو ميشه از پوستش فهميد." هي وسوسه شدم كه بت بگم. نگفتم. همان روزي كه گير دادي دوغ بدون گاز بخوريم . همان روزي كه گفتي با همهي بچههاي طلاق درد مشترك داري. روزي كه گفتي از كتاب شعر متنفري. روزي كه فهميدم سيگار خالي نميكشي. روزي كه حالم ازت به هم خورد. روزي كه تا شباش با تو بودم. تا همين يك ساعت پيش... روزي كه نفهميدم دوست دارم تا هميشه با تو بمانم يا دلم ميخواهد همين الان، هرچه سريعتر، تا حالم را بدتر نكردهاي گورت را گم كني و سراشيبي كوه را تند بدوي. بدون اينكه نگران باشم زمين بخوري و پيشانيات با سنگ تيزي شكافته شود. بدون اينكه از ديدن خيسي خون روي مانتوي سياهات ته دلم فشرده شود. حتي حاضر نبودم دستات را بگيرم و تا لب آب ببرم تا خاكهاي روي زخمات را بشويم. از تكرار صداي" دروغ گفتم " توي مغزم غوغايي به پا بود. لبهايت تكان ميخورد، اما صدايت را نميشنيدم. تنها چيزي كه لبخواني ميكردم تكرار كلمهي دروغ بود. توي چشمهايت نگاه ميكردم و با خودم كلنجار ميرفتم. به راستي من عاشقات بودم يا ازت متنفرم؟ ما آمده بوديم كه صداي آبشار بشنويم، اما گوش خالي برميگشتيم.! من كه تا حالا دارآباد نيامده بودم. تو هم كه هيچ جا نرفتهاي. عزيز خنثاي من! بيا كنار من راه بيا، كف دستهايت را كه ميبينم انگار مستقيم به خورشيد نگاه كرده باشم چشمهايم داغ و اشكي ميشوند. "اين سنگ ريزهها رو كه بخواي دراري چقد درد ميكشي". اين را توي دلم ميگويم. يادت نميآورم كه قرار است چهقدر درد بكشي... |
گم شو بيرون مرتيكهي بلشويك - مايه ننگ – تو غلط ميكني – من باعث خجالتمه... براي من شعر و قصه تعريف ميكنه...
تا از در حياط زد بيرون گرما زد توي صورتش. زردي و گرما تمام ظهر كوچه را پر كرده بود. انگار آجرهاي خانه كوچه را داغ ميكرد. زمين هم داغ داغ بود. پا برهنه كه فرار ميكرد تا دم در ميآمد. صداي پدر كه تمام ميشد مثل گربه ميرفت توي حياط و كفش يا دمپايي هر كس كه دم دست تر بود را ميپوشيد و ميزد به كوچهها. اگر شب دير بر ميگشت خود پدر با دمپايي توي كوچهها دنبالش ميگشت. آن روز اصلا" دلش نميخواست توي كوچه باشد. بر عكس هميشه. پيشترها سكوت يا سرما يا خلوت كوچهها مامني بود براي فرار از فشار عصبي توي خانه. يا كتابخانه ميرفت يا مغازهي دوستي كه زير پلهي كوچكي بود و از قضا كتابفروشي و نوارفروشي با هم بود!.
امروز اما اصلا" دلش نميخواست بيرون خانه باشد. درس داشت. قصد كرده بود امسال كنكور قبول شود. هر چهقدر هم پا روي دمش ميگذاشتند سكوت ميكرد تا دعوا راه نيفتد و از خانه بيرون نرود. با هيچ كس بحث نميكرد. با پدر هم بحث سياسي نميكرد، كه بعد پنج دقيقه به قصد كشت حمله ميكرد و با فحش و دريوري تا توي كوچه بدرقهاش ميكرد. بلشويك احمق، مرتيكهي مايه ننگ، بوزينه... گوشش پر بود از اين فحشها. جالب بود! هميشه لباس رزم به تن داشت! با خودش خنديد. از اينكه هيچ وقت توي خانه پيژامه نميپوشيد خندهاش گرفت. با خودش گفت بروم دانشگاه همه چيز درست ميشود. اوضاع هم از اين كه هست بدتر نميشود. بيخود همه زرد كردهاند. تا زماني كه توي اين مملكت شاه هست و ساواك هم دارد آب تو دل هيچ وزير درباري تكان نخواهد خورد. سياست آخوندا هم عين روضه خواندشان است هنوز هيچ آدم زندهاي تهش را نديده. عمروعاصتر از عمروعاص كه نداريم.
دو سه خيايبان دور شده بود كه به خود آمد. تا توي حياط دانشگاه تهران هم رفته بود. هر چند تا حالا نرفته بود! فانتزي دانشگاه تهرانش اين بود كه زير سايهي درختهاي توي خيابان رضاشاه منتظر اتوبوس واحد مانده باشد. با كيفي پر از كتاب. عشق است. دانشگاه تهران يا فردوسي مشهد. ادبيات.
رسيده بود به پل. كتاب همراهش نبود كه برود كتابخانه. زير پله هم كه يكي دو ساعت ديگر باز ميشد. پول هم نداشت. توي شيشوبش كجا بروم كجا نروم بود كه بوق ممتد ماشيني به خود آوردش. انگار كه برق گرفته باشدش لب جوي پيادهرو خشك ماند. ماشيني زوزه كشان موتور سيكلتي را تعقيب ميكرد. پنجرهي خانهها يكييكي باز ميشد. صداي شليك گلوله و انفجار كوكتل مولوتف آرامش ظهر همه را بر هم زد.
مهتاب بچه را روي زانويش گذاشته بود و با انگشت اشاره جايي دور را در آسمان نشانش ميداد.
-يعني مامان مرده رفته اونجا؟-
... آره ...
و با دست سر بچه را محكم نگه داشته بود كه نچرخاند و صورت پر از اشكش را نبيند.
خانه سوتوكور و هواي حياط داغ و سنگين بود. توي حياط با آجر اجاق بسته بودند و روي موزاييكهاي خاکستري چرب و پر از برنج خشك شده و برگ زرد درختان بود.
صدايي از توي خانه بلند شد.
ااااييي خدااااا.... واي ي ي . چه كنم..... اوه اوه اوه....
شيون زن به گريه نشست و با صداي بي حوصلهي مردي كه ميگفت ساكت و ديگه بسه بابا و مردم خوابن – ساكت... قاتي شد.
مهتاب دو گوش بچه را محكم گرفته بود كه نشنود.
اي دستت بشكنه الاهي ... اي الاهي كه نزاييده بودمت ... اي نامرد... اي كثافت...و دوباره صدا شيون شد.
از روزي كه گيس كشان اورا توي حياط خانه پرت كرده بود و لگد محكمي در كون پسرك زده بود و مادر را با فرياد خوانده بود كه "بيا... دختر اتول خان رشتي... آوردمش... مردم راس ميگفتن. دسته گلت تو كابارههاي تهران شده بود ساحرهي عرب. ...بيااااا توله هم كرده واست. بيا ببين و دو بامبي زده بود تو سر بچه و او را ولدزنا خطاب كرده بود و لگدي هم نثار او كرده بود كه كف حياط پهن بود و زير چادرش هق ميزد و دوباره مادر را صدا زده بود تا روزي كه در اتاق را قفل كردند كه بچه خون مادر را روي ديوار نبيند هفتهاي ميگذشت.
شيون توي اتاق ادامه داشت. اي خسرو.... اي شيرم حرومت... اي الاهي سر زا رفته بودم و پات به اين زندهگي وا نميشد كه سياش كني... اي نامرد- اي قاتل- به خداوندي خدا از خون بچهم نميگذرم و خودم تناب دارو ميندازم گردنت...و شيون...
بچه زور ميزد كه سرش را از لاي دستان خاله بيرون بكشد.نميشنيد.
حسين نگاهش را از خيابان گرفت و به سميرا كه مستقيم جلو را نگاه ميكرد زل زد. يك دستش را از
روي فرمان برداشت و گذاشت روي دست سميرا كه روي كيف قهوهاي مشت شده بود و گفت نميگي چت شده؟. سميرا دست او را برداشت و گذاشت روي دند و گفت حواست به رانندهگيت باشه حسين جان، بعدشم من چن دفعه بگم كه خوبم _ چيزيم نيست؟. حسين دستش را از روي دنده برداشت و گذاشت روي فرمان و گفت چيزيت كه هست. مثل هميشه نيستي و سميرا انگار بخواهد بگويد تو خجالت نميكشي رو كرد به او و گفت من هر دفعه توي ماشين رقص عربي ميكردم كه الان نميكنم؟ ... من مثل هميشهام.
چند لحظهاي به سكوت گذشت. حسين لبخندي زد و گفت راستي... پريروز كه زنگ زدم گفتم بيا ميخواستم برم فرش بخرم. سميرا گفت كار داشتم نميتونستم بيام.
- رفتم فرش قرمزه رو كه پسنديده بودي خريدم. انداختمش تو سالن جلوي تلويزيون. خونه خيلي قشنگ شد.
- اون فرش نيست دهاتي. گبهست. لبخند حسين وارفت. نگاهي به او انداخت و با خود گفت چهقدر وقيح جوابم را داد و دندهي معكوس داد و سربالايي را پرگاز راند.
- يه چيزي بذار گوش كنيم خوشگل خانوم. سميرا طوري كه انگار مجبورش كرده باشند دست دراز كرد و بي اين كه نگاه كند اولين CD را توي پخش گذاشت و دوباره سرش را برگرداند به خيابان و هر دو ساكت ماندند. حسين دم سوپر ماركتي نگه داشت و پريد پايين و با بستهي سيگار كنت و دو تا آبميوه برگشت.
- من نميخوردم، چرا نپرسيدي؟ حسين آبميوهها را روي صندلي عقب انداخت و سيگاري روشن كرد و به فكر فرو رفت.
...تو ...يه سايه بودي ... همقد خواب نيمروز من... تو يه سايه بودي...
-كاشكي ميگفتي كراوات مشكي ميزدم. سميرا با تعجب پرسيد منظورت چيه؟
- هيچي ديگه... اگه ميگفتي داريم ميريم مجلس ختم و عزاداري تيپ جينگولي مستون نميزدم. بابا يه ربعه يه كلمه هم حرف نزدي...
- حسين جان چرا گير دادي؟ خب گفتي شام بريم بيرون گفتم بريم. حالا هم دارم ميام. ديگه چي ميخواي بگم؟
-..اي بابااا... چرا ميزني؟ ببخشين. ساكت شد و چند بار رو برگرداند و خندهاي كرد و گفت ولي تا حالا اينجوري نديده بودمت... خداييش سگ در جهنم از تو خوش اخلاقتره...و دوباره زد زير خنده. سميرا با اخم نگاهش كرد و گفت هٍرهٍر... اگه ميخواي مسخره كني من پياده ميشم ها و نگاه تندي به ساعتش كرد.
اين بار حسين طاقت نياورد. محكم زد روي ترمز و روي صندلي چرخيد و دستش را گذاشت روي پشتي صندلي بغل و رو كرد به سميرا. موهاي پرپشت مجعد مشكياش را با دست عقب زد و چشمهاي مشكياش را به چشمهاي سياه سياه سميرا دوخت و خط اخمش را انداخت روي پيشاني و گفت: يه هفتهست سر سنگيني- جواب سر بالا ميدي. هر دفعه زنگ زدم بابا مامانت گفتن نيستي. چته؟ تو خونه چيزي شده؟ از من چيزي ديدي؟ چيزي شنيدي
-من نميدونم چهطور بايد ثابت کنم خوبم... عجب گيري افتاديم ها.
- صداي زنگ موبايل كه درآمد حسين با تعجب نگاهي به صفحهي تلفنش انداخت و نگاهي به سميرا كرد كه داشت دست ميكرد ته كيف وباقيافهي حق به جانب در را باز كرد و وقتي كه پياده شد حسين مات و مبهوت به لبخندش نگاه ميكرد و طنين صداي«جانم» با بسته شدن محكم در محو شد. انگار در را توي صورت حسين بسته بود.
-حالا چرا موهاشو رنگ ليمو شيرين كرده؟ و پرويز با سكوتش ميفهماند كه نميخواهد راجع به سهيلا بپرسم.
-نه... جان من ... و خندهي اهريمنانهاي كردم و قيافهي جدي گرفتم و گفتم: ببينم... فقط همين 28 دست لباسي رو داره كه از صبح تا حالا همهشونو پوشيد و اومد جلوي ما قر داد؟ پرويز كه فكر كرده بود اخم قبل از سووال من يعني كه جدي شدهام و ديگر از سهيلا نميپرسم و لبخندي زده بود وا رفت و اين بار ناراحت شد.
- به خدا يه كلمه ديگه از اين موضوع حرف بزني ... و توي كلهاش دنبال تهديدي جدي ميگشت و انگار يافت: بستهي سيگار را از روي تخت برداشت و توي جيب شلوار ورزشياش گذاشت و زيپش را بست و با لبخند و لحن محكمي گفت: گفته باشم... عصبانيم كني بايد لاي انگشتاي پامو بليسي تا يه پك سيگار بت بدم.
به هم كه ميرسيديم شب بيداري بود و كريس دي برگ و سيگار و هر و كر و خاطره و غم و درددل و شيطنت و تلفن به آتشنشاني و آژانس خبر كردن و خلاصه دم صبح خوابيدن. اگر سيگار نبود كه بايد ميخوابيدم!
-دهه ... بابا چرا ناراحت ميشي؟ من كه حرف بدي نزدم. گفتم يه كم براش ديره. دكترا جوابش كردن ديگه. بايد به فكر آخرت و استغفار و اين صوبتا باشه. بايد بره به سمت خدا. دوستپسر 24 ساله به چه دردش ميخوره؟
-خفه شو ... زرنزن مرتيكه. هرچي هيچي نميگم هي گه زيادي ميخوري؟ آشغال اون مث مادر منه.
-د خودتو گول نزن - تابلوه داره بت پا ميده. بابا جونت كه از چرت دوا هميشه سرش لاي لنگاشه. اين بدبخت عاشق تو شده.
ا ميگم زر نزن متي...و صورتش را برگرداند و دستش را دور زانوهايش به هم بست و به جايي دور خيره شد. نگاهش روي ديوار مانده بود و فكرش در كجا؟...
ساعتي بعد گفتم: اي ول ... عجب برفي... پايهاي بريم يه كم راه بريم؟ كاپشن و كلاه پوشيد و من كاپشن پوشيدم و راه افتاديم توي خيابانها. كرچ كرچ كفشهايمان توي برف را چند دقيقه گوش كرديم و ساعتي گفتگو كنان راه رفتيم. جدي كه پرسيدم سخت گفت و وقتي ميگفت چنان گريست كه برف زيبا و شب انگار محو شد.
-خيلي خري به خدا... چهطور نفهميدي؟ ليلا بابا... دختر خواهرشه. همون قد بلنده كه ميگفتي دكتراي ريمل و سوهان ناخن داره. الان سه چهار ماهه با هم صحبت ميكنيم.
موزيك خواب اما اين بود:
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است
از عشقهاي نهان و شگفتيهاي بر زبان نيامده...
...
عشق عشق ميآفريند، زندهگي عشق ميآفريند...
حشمت از سال قحطي يادش بود – از طاعون يادش بود و از گردوي توي حياط ميگفت كه 40 من بار داده بود.
با هيجان حرف ميزد و چشمهاي آبي توي صورت سرخ و آفتاب سوختهاش دودو ميزد.معلوم بود زير پوستش خون سالم جريان دارد و صداي دورگهاش كه توي اتاق ميپيچيد ميگفتي انگار همسن فرهاد است.
-به جان خودت آقا معلم تا حال قرص و شربت نخوردهام.
-بله – ماشالا...و بعد سكوت كوتاهي فرهاد ازش پرسيد:«به سلامتي چند تا نوه داري مشدي؟»
لبخندي زد و اشاره به پسر هشت – نه سالهي خجالتي كرد و گفت: آقا معلم اي پسرمان است. نوهم نيست. اما نظر خدا شش تا پسر زن دادم، اي هفتميشه. چار تا هم دختر شوهر دادهم. هژده – بيست تا هم نوه دارم و با دست زمختش لب نعلبكي را گرفت و چاي زلال را از توي سينياي كه زنش جلوش گرفته بود برداشت . جلوي آقا معلم گذاشت و يكي هم جلوي محبوبه – زن آقا معلم و با اشارهي سر به زن جوانش گفت بنشيند و زن جوان دامن چادر رنگياش را زير بغل گرفت و دو زانو كنار محبوب نشست. حشمت اينبار رو كرد به محبوبه و با حرارت ادامه داد: به جان اي بچهم تا امروز دوا دكتر نكردهم. دكترا از شهر آمدن براي واكسن. گفتم نميخورم. من سالمم، هيچ چيم نيست و پسرك كه خجالتزده از ديدن آدم غريبه زل زده بود به پدرش، گفت: آقاجان قطرهي فلج را من خوردم! محبوبه سر جايش جابهجا شد و با مانتو و روسرياش ور رفت و سعي كرد كه نخندد. فرهاد با لبخندي به دقت به حشمت گوش ميداد. پيرمرد هم از محبوبهي زيبا چشم بر نميداشت. چاي و آبنبات قيچي و كشمش تعارفش ميكرد و سر شام هم به او بيش از فرهاد رسيد و بشقابش را پرتر كرد و پرسيد كه دوست داريد يا نه؟ و برايش داستانها گفت از جواني و خاطره تعريف كرد و...
شب همانجا خوابيدند چون كليد مدرسه دست به قول حشمت رئيس بيديسي بود. پسرك اينبار گفته بود بهزيستي و اين بار محبوبه لبش را گاز گرفته بود كه زير نگاه سنگين پيرمرد نخندد.
جشمت فانوس را نفت كرد و روشن كرد و گذاشت توي ايوان و "دست به آب "را ته حياط نشان داد و بعدش مردها يك اتاق خوابيدند و زنها هم يك اتاق و فردا صبح كه مردم ده براي رئيس پليس ميگفتند كه جناب شهرباني سابقه داشت و سيد ابراهيم معتمد ده سرش را به گوش او نزديك كرد و گفت: جناب سرهنگ... سابقه داشت. اين طفلك را هم بي سيرت كرد – بعد مجبوري عقدش كرد. ديشب هم رفته سراغ مهمانش كه مردش غيرت ميكنه و حسابش را ميرسه...
قابله – هم او بود كه از اندروني خانه كه بيرون دويد چارقدش افتاده بود و موهاي حنا گرفتهاش به گردن خيس عرقش چسبيده بود. جنب و جوشي بين اهل خانه افتاده بود كه نگو...
با عجله در را باز كرد و دويد به سمت اتاق شازده. در زد و دو زانو نشست جلوي در – برعكس هميشه كه توي در مينشست و صداي دورگهي شازده توي اتاق پيچيد كه " الان باز ميكنم." بر عكس هميشه كه ميگفت بيا تو...
-مُشتُلق شازده... مشتلق
لبخند شيريني توي صورتش پاشيده شد. شادي توي چشم و دهان و لالهي گوشش هويدا بود. دست كرد و از جيب جليقهاش سكهاي درآورد و كف مشت گلبانو گذاشت و با خنده و بغض و هول كودكانهاي پرسيد : بچه سالمه؟ مادرش سالمه؟ و گل بانو كه از ذوق ميگريست با مف و مف پايين چارقدش را به نوك سرخ دماغش كشيد و بعد به چشمش برد و با لب و لوچهي آويزان گفت: بله آقا... هردوسالمن شكر خدا
برو بيا توي خانهي اربابي – اسبي روانهي شهر شد و به تهران تلگراف زد. دكتر امير ياور دوست صميمي شازده دعوت شد. ميوههاي باغ چيده شدند و به منزل همسايهها رسيد و حياط آب و جارو شد و درش چارتاق شد و گوسفند و چشم روشني و سبدهايي كه توش مربا و نبات گذاشته بودند به جاي ميوه از در آمد تو و شادي آمد كه چند سال منتظرش بودند و ماشين بود كه ميآمد توي حياط و زير چنارها ميماند و سرنشينانش با ذوق و شوق پلهها را با خنده بالا ميرفتند و دست به گردن شازده ميانداختند و تبريك ميگفتند و نيمتاج خانم هم كه پايش درد ميكرد به نوكرها گفت صندلي گذاشتند توي مهتابگير كه زياد منتظر مهمانها نايستد و بنشيند. شبش توي حياط اجاق زدند و همه را سور دادند و همان شب شازده يونجهي زمين بالا دست آبگير را حلال رعيت كرد و گفت كه بچينند و به سهم مساوي به اصطبل رعايا ببرند و سرش كه روي مخدهي عليحدهاش رسيد و چشم روي هم گذاشت توي دلش گفت بار خدايا شكرت.صد هزار مرتبه شكرت كه يادگار هوشنگ را به عمرم بوسيدم.
چون قبل از این هم وبلاگ نوشته ام این اولین پست من نیست.
خیلی ذوق و شوق ندارم. اما این آدرس را ثبت کرده ام که از سربازی که برگشتم٬ اگر عمری بود این جا را هم مثل این جا , و این جا راه بیندازم!
البته اگر عمری بود همین یکی را اصلی می کنم و دو دیگری را فراموش!
خب دیگر...
فعلن...
پی نوشت: این سه نقطه ی آخر تشنه ای در میان هزاران را هم شما تشنه بخوانید. مبادا شمر و یزید و این جور اسم ها را بگذارید ها !![]()