یک اصل توی ارتش هست که می گوید: Don't tell-a-phone our secrets.
فکر می کنم این اصل راجع به وبلاگ هم صدق می کند. پس فقط می توانم بگویم که خدمت من افتاد در گردان۱۱ پایگاه مهرآباد - نیروی هوایی ارتش. از بس ابهت داشت مجبور شدم Bold بنویسم!
این چند روزه هر چیز جالبی که می دیدم با خودم می گفتن یادم باشد که توی وبلاگ بنویسم. اما همه ش یادم رفت. باید بیش تر فکر کنم.
پس فعلا" ...
عابر از يك تروريست پرسيد: آقا ساعت چنده؟ تروريست گفت: نميدونم ولي اين ساختمون روبهرويي هر وقت بره روي هوا، ساعت هشت شبه!
من هم وقتي از پاي كامپيوتر بلند شم، آخرين پستم رو نوشتهم و ديگه نمينويسم. تا ...نميدونم كي!
قبلاش يه كم حرف دارم.
الان داشتم عکس های برگزیده ی ورلد پرس فوتوي امسال رو ميديدم كه با دیدن شون خيلي حالم بد شد. به خصوص وقتي عكس اون هموطني رو ديدم كه براي اقامت اون بلا رو سر خودش آورده بود. خيلي دردناك بود. هم از نظر نوع دوستي و هم اينكه از دستش حرصم گرفت. مگه اين بابا رو تو ايران چه كار ميكردن كه رفته اونجا آبروريزي؟ بقيهي عكسها هم يه جوري سياه بود. جالبه. بهترين عكسهايي كه جايزه بردن حقارت بيشتري از انسان رو نشون ميداد. خلاصه در همين حال و احوال بودم و سخت در انديشه! و همون موقع تصميم گرفتم كه راجع به اين موضوع مطلبي بنويسم و ... با اولين رايت كليك(!) توی سایت حالم بسي بد شد. يك جوري مدل طلبكاري توي دلم فحش دادم كه اي بابا... اين چه وضعيه! اما بعدش یادم اومد که چند وقت پيش با يكي از دوستان سايبر راجع به اينكه كپي كردن آثار هنري در ايران غير اخلاقي است و باعث اوضاعي مثل كسادی هنري و فرهنگي فعلی در جامعه ما ميشه و هنرمند را فقير و مخاطب را سطحي نگر و بد سليقه كرده، بحث ميكرديم(البته من يادم نمياد اين جملات رو گفته باشم!). اين موضوع از اون موقع تو ذهنم بود تا اين كه این مصاحبه رو خوندم و ديدم بعله. ايشون درست ميفرمايند. «سرمنشأ همه اين مشكلات، عدم رعايت قانون كپى رايت در ايران است.» امروز توي گشت و گذارهاي روزانه به جايي برخوردم كه ديدم ...! قبل از اين كه بريد و اين لينك رو ببينيد بی زحمت این يه چند كلمه رو هم بخونید، بعد تشريف ببريد.به اين سايت برويد و براي نويسندهاش آرزوي موفقيت كنيد. بلای خانمان سوز کپی برداری بی رویه به تعطیلی هنر ما منجر خواهد شد. شاید این شروع فرهنگ سازی باشه. اولين كامنت را من گذاشتم. (گفتم از باب خودنمايي اين رو نگم عقدهاي ميشم.)
خوب ديگه... وصيتي ندارم. پس خداحافظ.
آدرس جدیدش اینه
انبوه شاخهي درختهاي لُخت و بيبرگِ باغ حالا مهمانخانهي كلاغها و گنجشكها و سارها است. هياهوي همهمهشان وقتي آفتاب ميرود و وقتي آفتاب ميآيد ميپيچد و همهجا را پر ميكند.
حوض فيروزه را برگهاي خشك شدهي زرد و نارنجي و زردِ پر از رگههاي قرمز نارنجي پر كرده. يكي از كلاغها از اين سر باغ ميگويد «قار» و كلاغ ديگري از آن سر باغ به صداي بلندتري جوابش را ميدهد. دوباره يكي ديگر جواب دومي را ميدهد و همينطور قار ... قار ...
گنجشكها اما درددل ميكنند. از خستهگي روزانه – اين كه چهقدر سرد شده – چهقدر مانده تا بهار __. اين يكي ميپرسد«راستي چرا يكدفعه اينقدر سرد شده؟»، دومي ميگويد «حكما" مال هواست.»
حوض فيروزه. انگار اول او را ساختهاند، بعد باغ را دورش. مغرور!
وه. امان از پاييز عمر. بروم كه الان تاريك تاريك ميشود و من ميمانم توي اين باغ درندشت و مرده. چشمم كه خوب نميبيند...
اين رگهاي لاجوردي متورم – روي پوست لك و پيس و چرب كه روي استخوانها كشيده شده - دست، با انگشتريِ با نگين عقيق مربع و طلاي زرد زرد – اما طلا جلايي دارد كه كهنه است، نو هم هست- توي انگشت كوچكاش. برگها را كنا زد و شلپ... رفت توي آب يخ حوض فيروزه. دست پيرزن مورمور شد. چه باد سردي.
آستينم خيس شد. سارها از حالا به فكر كوچ افتادهاند! بگذاريد به جا برسيد بابا... شما هم مثل من عجله داريد؟
گنجشكه در حال پرواز بوده كه با يك موتور تصادف ميكند و بيهوش ميشود. وقتي حال ميآيد خود را توي قفس ميبيند و با خود ميگويد: اي دل غافل.. ديدي زدم موتوريه بدبخت رو كشتم...اي بابا...
آقا دكتر هم از روزي كه از نيويورك برگشته فكر ميكند رفته و دل مردم بقيه دنيا را هم مثل دل ملت ايران تسخير كرده. بزرگان جمهوري اسلامي راجع به همه چيز دوچار توهم هستند. چند روز پيش خواندم كه جناب حداد عادل كه هربار زيارتش ميكنم بي اختيار ياد دكتر عروسكي ميافتم، فرموده كه اسرائيل خيلي غلط كرده اشتباه بزرگ مرتكب شود و نيروگاههاي ما را بمباران كند و اگر بكند درسي بش ميدهيم كه فراموش نكند و ... يكي نيست به اين بابا آمار بدهد كه اسرائيل كشور صنعتي بسيار پيشرفتهاي است و به اين فزرتياي كه شوما فكر ميكنيد و صدا و سيما نشان ميدهد نيست. از آنطرف احمدي نژاد دارد به پست و سمت جديدش عادت ميكند و وقتي روي صندلياش مينشيند باورش ميشود كه شده رييس جمهور ايران. به دوربينهاي تلويزيوني هم عادت كرده و هماهنگي كلمات و اعضاي صورتش هم موقع مصاحبه بيشتر شده. كمتر اظطراب دارد. تازهگي ها هم واژهي آپارتايد را ياد گرفته و توي هر مصاحبهاش حتما" جملهاي هست كه اين كلمه هم توش باشد.
يك كشف جديد كردم: احمدي نژاد و چمران كاپشنهايشان را با هم نوبتي ميپوشند. روزهاي فرد سفيده تن احمدينژاد است، كرِم تن چمران. روزهاي زوج برعكس. آخ...حوصلهم سر رفت...بس کنم دیگر. اسم اينها را هم بگذاريد كشفيات يك بورژوآ ي به ته خط رسيده.
براي مري مسيحا
داد ميزد و از خواب ميپريد.مثل بچهاي كه از خودش در برابر سيلي دفاع ميكند دست جلوي صورت و چشمهايش ميگرفت و با التماس ميخواست پردهها را تاريك كند. گلنار با گريه پا ميشد و ميگفت«باشه عزيزم...چرا التماس ميكني؟ باشه...ميبندم، مگر اين خير نديدهها چكارت كردند كه از نور وحشت داري؟» و در تاريكي مينشست و خيره ميشد. با رعشه و هذيان و بيخوابي و سرفههاي سخت و مداوم و بدني كه بهقول گلنار «دو پاره استخوان» شده بود فقط زنده بود. سرفه – سرفه – سرفه – خون
دكتر نبض و فشار خون اش را گرفت و سرم وصل كرد و رفت.
سرفهها يادگار سلولهاي نمور و خفه بود كه هيچ راه جريان هوا نداشتند. هواي گاوي. دم دار و مرطوب و بدبو.
«چشم مينويسم...نزن...چشم... مينويسم...مينويسم...»رنگش پريده بود ودانههاي درشت عرق روي صورتش. داد ميزد و از خواب ميپريد. بعد همانطور كه توي رختخواب نشسته بود انگار وا ميرفت، روي زمين خم ميشد و بقيهمينويسم را با گريهي كودكانهاي ادامه ميداد. ...مينويسم...مي...نويسم...و صورتش را روي زمين ميگذاشت و درمانده و ضعيف گريه ميكرد و ساكت كه ميشد گلنار ميفهميد خوابيده. لابد ياد كابل افتاده بود يا شايد بازجويي كه مجبورش كرده بود ساعتها رو به ديوار بايستد.
خوش قدوقامت بود و قوي هيكل. چشمهايش كه حالا ته چشم خانه لايهاي از غم روي آن نشسته بود روزي خيره و پر قدرت نگاه ميكرد و از دهان حالا بي دندانش روزي اگر "نه" در ميآمد يعني "نه" و "آري" كه ميگفت محكم ميگفت و راست. راه كه ميرفت و هيكل تراشيدهاش را تكان ميداد ميگفتي به انجام كار مهمي ميرود.
روزي كه نيست شد مادرش با گريهي تلخي ميگفت«مرد خانهام را بردند.» منتظر بود.
موهاي خرمايي رنگاش كه توي آفتاب به طلايي ميزد حالا تنُك شده بود و انگار كچلي گرفته باشد گُله گُله خالي بود. شكسته بود.
داد ميزد و از خواب ميپريد و با گريهي كودكانهاي ميگفت«اعتراف ميكنم... مينويسم... چشم... تبليغ عليه نظام... تشويش اذهان عمومي...» زخم بستر و زخم روحاش قلب گلنار را ميفشرد. گريه – گريه – گريه. به حال مردي كه حالا از همهي گناهان كرده و نكرده تبرئه شده بود.
هه هه!
چه آرشيو پر باري دارم من!
خود بنده گاهي اوقات به اينجا سركي ميكشم! و همين تعداد بازديدهاي كنتور هم مال خودم است٬ نه ديگران! دو سه روزي بود كه دنبال چند تا پست توي اينجا ميگشتم كه از لابهلاي نوشتهها گم شده بود. تا الان فكر ميكردم كه گاگول بازي كردهام و پستهاي اولم را پاك كردهام كه بعد از كليك اخيرم روي لينك آرشيو شهريور فهميدم كه از دو جهت بسيار گاگولتر از آني هستم كه فكر ميكردم:
اول اينكه كاري كه نكردهام را باور ميكنم!
دوم اينكه دنبال دليل منطقيتري براي سوال سادهام نميگردم و فوراً به خودم ميقبولانم كه "لابد پاكشان كردهام" !!!
به هر حال اين خودزني لازم بود. البته الان كه زياد توي حس و حال روزها و ساعتها نيستم و به بدترين شكل ممكن دارم دقايق را تيرباران ميكنم و آمدن اول مهر را هم كه خاطرهي زياد خوبي از آن ندارم را ديشب فهميدم و به همه هم تا امروز ساعت را يك ساعت بيشتر ميگفتهم. چون ساعتم را هنوز جلو نكشيده بودم!
مغزم در حال اكسيد شدن است و زندهگي گياهي فعلي هم بدجوري اعصابم را ريخته به هم. يادم نيست آخرين بار كي ريش زدهام و الان كه اين پست را بنويسم بايد بروم شام بخرم كه هيچ ماكول و مشروبي در يخچال نداريم و دارم دنبال يك شلوار نارنجي ميگردم كه با اين تيشرت نارنجي تنم ست كنم و با خيال آسوده بروم تا دم بهروز و ساندويچكي بخرم. فقط ايكاش جارو هم داشتم.
واااااي بزنم به اسكولي.... چه حالي ميده! جارو داشتم٬ اما جاروي آذرخش ... دا دا دا دام ... سوار بر جاروي آذرخش از بالاي تمام پشتبومها ميرفتم و دم بهروز پياده ميشدم و اول سيبزميني با پودر سير اضافه از اون كباب تركي بغليه سفارش ميدادم-دوتتتتا- و بعد از پدر خوب يا همون گود فادر (اي ي ي بابااااا اين بلاگفا هم نه لاتين ميشه نه نيم فاصلهي شيفت و اسپيساش كار ميكنه. زرشك) ساندويچ لاماجون ميگرفتم يا از بهروز اصليه هات داگ كه پياز و جعفري داره. البته به خاطر وباي بي پدر لابد هنوز پياز و جعفري قدغنه كه خيالي نيست. تا اونجا فكر ميكنم كه كدوم رو انتخاب كنم. خوب ديگه ... من برم كه هرميون(هرمايني) گرنجر هم منتظرمه!
شب بهخير

اين عكس را خودم گرفتهم و بسيار دوستاش دارم!