بعد از ۱۶ روز ماندن توی فضای پادگان یک مرخصی ۱۲ ساعته دادند. دم در پادگان یکی از دوستانم را ماشین زد. درست جلوی پای من و در حالی که من در تاکسی را بازنگه داشته بودم که کنارم سوار شود. با حال خراب از بیمارستان برگشته ام خانه. کلی مطلب داشتم که بنویسم ولی همه ش پرید. خدا را شکر دوستم از یک تصادف وحشتناک زنده ماند اما بوی کثافتی مرگ دو ساعت است زیر دماغم ماسیده. یک لحظه همه چیز جلوی چشمم سیاه شد. صحنه ی وحشتناکی بود. برای سلامتی دوباره ش دعا کنید...
ما همیشه چوب تندروی و غرور و تعصب و بددهنی مان در هنگام عصبانیت را خورده ایم. نتیجه ی تاریخ که راست می گوید!
هنر ما ساختن فحش های خانمان سوز است و غافل شدن از نتیجه ی فیزیکی نبرد. این حرف ها حرف من هم هست. اما سیاست درش موجود نیست. اگر بود الان بنده قیافه ی عمر با چروکی بر گوشه ی لب که ناشی از زهرخند حرامزادگی است و برقی در چشم که حاصل پیروزی است را تصور نمی کردم. هر چند تمام فحش ها را هم یکجا خورده.
خوب دیگر... همین چند خط هم در کمال خسته گی و بی حالی نوشتن باعث می شود که این جا بوی کهنه گی نگیرد.
پی نوشت: اگر سند اصل نیست لطفا" فحش اش را به من ندهید. چون کم نیستند چنین اسنادی که بعدها تو زرد و ساخته گی از آب در می آیند.
وبلاگ را آپدیت می کنم.