از ديشب كه خبرها را ميخوانم بدجوري قاتي كردهام. چند تا موضوع توي ذهنم با هم مخلوط شدهاند و دارند مثل آش توي سرم ميجوشند. دوباره يك "چرا" ي بزرگ توي كلهي من پيدا شده و به هر موضوعي كه ميرسد سوال بزرگ "براي چه" را راجع به آن مطرح ميكند. از داستان سقوط هواپيما، از دليل سقوط ، از وضعي كه شهرك داشته، از وضع دردناك و دهشتناك كشته شدهها، از وضع امداد رساني، از 3 مينيبوس دزدي كه شب اول از توي شهرك توحيد جمع كردند، از فقري كه باعث شد 106 نفر انسان را با هواپيماي باربري به كشتن بدهند، از دلاوري كاپيتان هواپيما، از كم شدن ارزش جان انسان، از گم شدن عاطفه... الان همه دنبال مقصر هستند. يكي نيروي هوايي را مقصر ميداند، يكي صدا و سيما را، يكي امريكا را و ... اما من فقر را مقصر ميدانم. اگر ارتش بي پول نبود46 نفر پرسنل كادر از جمله تيمسار خودش را با هواپيماي باربري به كام مرگ نميفرستاد.
از اول شروع ميكنم.
روز سقوط فرماندهي كل ارتش توي منطقهي هوايي مهرآباد بود. سرلشكر صالحي. از چند روز قبلش هم ما آمادهباش بازرسي بوديم. چون هر لحظه ممكن بود سرزده برسند. روزي كه آمد هوا شديدا" آلوده بود و من بعدش فهميدم كه همه جا تعطيل بوده. خلاصه ساعت 12 بود كه سرلشكر براي نماز(!) به گردان ما آمد و بيشتر از نيم ساعت نماند. فقط نماز خواند و بعدش با بادي گاردهايش به وسط سربازان آمد و صحبت كرد و زود براي بازديد بقيهي منطقه رفت. ساعت حدودا" دو بود كه خبر پيچيد كه هواپيما توي شهرك توحيد افتاده. با كلي شايعه دور و برش. يكي ميگفت به وسط بلوك خورده، يكي ميگفت دو تا بلوك را خراب كرده، يكي ميگفت سيصد نفر كشته شده و ....
شهرك توحيد يكي از شهركهاي نظامي منطقه هوايي مهرآباد است كه خارج از محدودهي منطقه هوايي است و تعداد زيادي از پرسنل كادر ساكن آن هستند و همهي بلوكهاي آن 9 طبقه و 4 يا 6 واحدي هستند. فكر كنم مهندسهاي آن امريكايي بودهاند و طبق معمول قبل از انقلاب ساخته شده و الان فرسوده و زشت شده. اما كاملا" مشخص است كه زماني مكان آبرومند و تميزي بوده كه ساكنين آن از رفاه كامل برخوردار بودهاند. ولي امروز به تبع فقري كه كل ارتش را فراگرفته به محيط بي شكوه و بي نظم و كدري تبديل شده.
خبرها پشت سر هم ميرسيد. معلوم شد كه هواپيما باربري بوده. من اين را كه شنيدم مقداري خيالم راحت شد كه تلفات كمي خواهد داشت. همين موقع بود كه فرماندههاي ساكن شهرك سراسيمه و با عجله پادگان را ترك ميكردند. بعد از چند دقيقه نيروي كمكي خواستند كه حدود 100 نفر از بچههاي ما به محل اعزام شدند و بقيه توي پادگان مانديم. من هم به سررشتهداري اعزام شدم و با چند نفر از بچهها پتو بار ميزديم كه با هليكوپتر براي جمع كردن جنازه به شهرك ببرند. چون مردم و ماشينها راه عبور زميني را بسته بودند و فقط از هوا ميشد ملزومات فرستاد.
حال همه خراب بود. صداي آمبولانس همه را عصبي كرده بود. شايعه هم كه مخصوص ايراني هاست زود به زود ميرسيد. يك نفر توي سررشته داري بود كه ميگفت هواپيما به وسط بلوك خورده و كاملا" خرابش كرده. يك جوري حرف ميزد كه من احساس كردم به چشم خودش ديده. خلاصه ما را تا ساعت 6 نگه داشتند و بعد كه به آسايشگاه برگشتم بچههايي كه از توي شهرك برگشته بودند تعريف ميكردند كه من فقط قسمت كمي از آنها را اينجا مينويسم. چون هم خيلي طولاني ميشود هم از بس دردناك هستند خودم دلم نميخواهد دوباره به خاطر بياورمشان. بچهها را دو قسمت كرده بودند. يك عده را براي جمعآوري اجساد و مدارك شناسايي به محل برخورد هواپيما برده بودند و يك عده هم دور شهرك زنجير انساني درست كرده بودند تا كسي وارد نشود و امدادگرها بتوانند كارشان را سريع انجام بدهند. با اين حال بچهها از توي شهرك 3 مينيبوس دزد در حالي كه اسباب و وسايل زير بغل داشتند تحويل پليس داده بودند. خود من وقتي اين موضوع را شنيدم از خودم حالم به هم خورد. از اين كه توي چنين مملكتي با اينجور موجودات كثيفي زندگي ميكنم متنفر شدم. راستش ترسيدم. اين حيوانات كه وقتي آوار مصيبت روي سر كسي خراب شده براي غارت به آنجا ميريزند و در كوتاهترين زمان و قبل از اين كه امدادگرها و پليس به محل برسند مشغول دزدي بودهاند با برنامه ريزي قبلي كه در محل حاضر نشدهاند. همان دور و بريها بودهاند كه تا تنور را داغ ديدهاند چسباندهاند. اين افراد همه جا هستند و هر آن منتظر فرصت هستند. من از روزي ميترسم كه تهران زلزله بيايد و دوربينها به همهي دنيا نشان شان بدهند. الان كسي نميداند چه گرگهايي دور و بر ما كمين كردهاند. بگذريم.
بگذاريد كمي هم از خوبيها بگويم. من دقيقا" يك هفته قبل از اين سانحه به آشيانه و خط پرواز هركولس C-130 رفته بودم. آن روز شهيد بابك گوهري هم آنجا بود. الان دقيقا" اسمش را روي پلاك فلزي لباس خلباني به ياد ميآورم. معمولا" هر كس توي پادگان يا محيط نظامي آدم جديدي ميبيند براي اين كه سر صحبت را باز كند ازش ميپرسد بچهي كجابي و خانهات كجاست و... از من هم پرسيدند و وقتي گفتم همين شهيد گوهري به شوخي گفت مگر بچه محلهاي تو هم سربازي ميآيند! خلاصه كلي رفيق شديم و قرار شد كه دفعهي بعد كه رفتم آنجا يك مجله امنيت پرواز كه دنبالش بودم رابرايم بياورد و با يكي از گروهبانهاي كادر فني پرواز هم رفيق شدم كه كلي حرف زديم و راجع به آموزشهاي خلباني برايم حرف زد و به همهي سوالهاي من فضول جواب داد. الان كه يادم ميآيد از اين كه اين انسان بزرگ را از نزديك ديدهام خيلي خوشحالم. به نظر من او يك قهرمان ملي است. چون شنيده بودم كه كساني كه سقوط ميكنند قبل از اين كه به زمين بخورند سكته ميكنند و عامل مرگ اول سكته است. اما روزي كه صحنهي سقوط را ديدم به شاهكار اين بزرگمرد پي بردم. من فكر ميكنم كه او تا يك ثانيه قبل از برخورد هم زنده بوده و با شهامت بسيار زيادي هواپيما را هدايت ميكرده. چون هواپيما در فضاي خالي بين چند بلوك يك اندازه به زمين خورده. اگر زاويهي سقوط را از نوك اولين برجي كه در مسير هواپيما بوده ادامه بدهيم به كمر برج روبرويي عمود ميشود. اين خلبان با مهارت طوري هدايت كرده كه از اولي رد كند و بعد زاويه را به زمين عوض كرده و با كمترين خسارت به ستون بلوك، كنار ساختمان به زمين كوبيده. به طوري كه بال سمت راست قسمت كمي از ديوار طبقه اول و دوم را كه از قضا خالي از سكنه بودهاند خراب كرده و بعد منفجر شده. شدت انفجار هم بسيار زياد بوده. چون هواپيما به مقصد چابهار سوختگيري كرده بوده و تنها چند دقيقه از پرواز ميگذشته كه سقوط كرده و باك پر بوده. شاهكار اين انسان واقعي را تصور كنيد. با سرعت بسيار زياد ناشي از سقوط يك هواپيماي 30-20 تني و با موتور خاموش و ۹۴ نفر مسافر همهي مسايل را در نظر بگيري و بهترين و كم تلفات ترين نقطه را انتخاب كني. از مرگ هم نترسي و تا آخرين لحظه هوشيار باشي ...
زبان و دست من از گفتن و نوشتن شدت فاجعه ناتوان است. در يك لحظه بيش از 100 نفر ذغال شدند. اين تعداد ميتوانست 4-3 برابر هم باشد. اگر هواپيما به بلوك ميخورد يا در محلهي شمشيري يا خيابان پر از عابر روبرويي ميافتاد شدت انفجار فاجعهي بسيار بزرگي ميآفريد. روح بزرگ شهيد گوهري مانع اين فاجعه شد.
از اين جور انسانها كم نيستند. دور و بر ما پر است. من توي همين دو ماه كساني را شناختهام كه حتي اگر حقوقي هم نگيرند حاضرند جانشان را براي خدمت به كشور و مردم فدا كنند. همين افراد هم هستند كه ارتش فقير و كم محل شده را سر پا نگه داشتهاند. كسي كه وارد سيستم سازمان شده باشد بهتر متوجه منظور من ميشود. ارتش از همه جهت در مضيقه و كمبود و كم توجهي قرار گرفته، بودجهاش را به سپاه ميدهند، نهاد فرمايشي عقيدتي سياسي را مثل زالو به بدنهي ارتش چسباندهاند و هر روز فقيرترش ميكنند. اما كم نيستند وطن پرستاني كه تحمل ميكنند و كارشان را با همهي سنگ اندازيها انجام ميدهند و دلسرد نميشوند. لابد يادتان هست كه تنها نهادي كه توي فاجعهي بم عرضه داشت و ابتكار عمل را به دست گرفت ارتش بود. يا زمان جنگ، اگر قدرت و فكر ارتشيها نبود الان من ميبايست عربي وبلاگ مينوشتم. چون بسيجيها و سپاهيها كه سواد جنگي نداشتند كه پدافند كنند. ارتش بود كه كشور را حفظ كرد.
الان ما توي سوگند نامهي سربازي يك جمله را قسم ميخوريم كه تا آخرين نفس تلاش كنيم و براي شهادت در راه سرافرازي پرچم كشور هر لحظه آماده باشيم. اما فكر ميكنم بين اين سوگندي كه من خوردم و سوگندي كه بابك گوهري خورده يك فرق هست. اين افراد از نسلي بودهاند كه وطن را برايشان وطن معرفي كردهاند. نه تكه زميني براي گسترش دين! دينداري را در كنار وطن پرستي به خودشان واگذاشتهاند. مثل نسل من اجباري نيست. الان ما وقتي از جلو نظام ميگيريم ميگوييم"يا مهدي ادركني". وقتي مينشينيم ميگوييم"يا زهرا". براي پايداري جمهوري اسلامي ايران تكبيرمان اين است: الله اكبر الله اكبر خامنهاي رهبر مرگ بر ضد ولايت فقيه مرگ بر امريكا مرگ بر منافقين مرگ بر اسراييل". هيچ كجا اسم ايران را بدون "اسلامي" نميخوانيم. سر در آسايشگاه هايمان را كه نوشته بوده "خدا – شاه – وطن" سياه كردهاند. خلاصه بگويم: وطن پرستي را مخالف اسلام ديدهاند و سركوب كردهاند. "شهادت در راه وطن" را به "تلاش براي آزادي مسلمانان مظلومي كه چشمشان به ما دوخته شده" از دست استكبار جهاني تغيير دادهاند. هر كجا اسم ايران آمده يك مقداري اسلام بهش ماليدهاند. بيشتر از همه جا توي سوگند نامهي سربازي. به نظر من پايبند ماندن به اين قسم كار آساني نيست و از هر كسي بر نميآيد. تنها از كساني بر ميآيد كه مثل شهيد گوهري ثابت كردهاند كه ميتوانند انجامش دهند. نه امثال آخوندهايي كه براي تدريس تيمم بدل از غسل جنابت وقت ما را ميگرفتند و با اراجيف صد تا يك غازشان ما را از انسانيت و علم دور كردهاند و وضعي توي كشور به وجود آوردهاند كه دژبان شهرك توحيد از جيب يك نفر 4 تا انگشت درآورد. يارو فرصت نكرده بود انگشترهايش را در بياورد...
به هر حال ببیش از ۱۰۶ نفر انسان در یک لحظه جزغاله شدند و یک عده بی خانمان شدند و یک عده هم اتوموبیلشان سوخت و اسباب خانهّ شان غارت شد که باید بیفتند توی چرخه ی بوروکراسی٬ شاید حق شان را بگیرند. این وسط مادران و خواهران و پدران و برادران عزادار می مانند که باز هم قیافه ی هرکولس را با آن دماغه ی چندش آور بالایی سر خود خواهند دید و آرزو می کنند ای کاش مملکت ما یک نفر آدم حسابی داشت که امریکایی ها برایش تره خورد کنند و به کشور ممتمدنش که زمانی کلانتر خاورمیانه بوده هواپیما و قطعه بدهد. به زودی هم داستان فراموش خواهد شد. ما می مانیم و شهر و کشوری که به دست یک مشت مسلمان تندروی بی عرضه افتاده که توان اداره ی آن را ندارند و هر روز وضع از دیروز بدتر می شود. رییس دانشگاه تهران می شود یک آخوند ۷۰ ساله با تحصیلات حوزوی٬ هوای آلوده ی یک شهر یک کشور را فلج می کند٬ آرامش و آسایش که اولین حق یک شهروند است از زندگی ما رخت بر بسته و افق آینده ی من جوان تاریک و دور و ترسناک است. خداوند به داد ما برسد...
پی نوشت: این گزارش حسابی حرصم را درآورد. مثل افشاگری های کیهان بود. دروغ را انقدر بزرگ وبا آب و تاب گفته که آدم دلش نمی آید باور نکند.
آخ که چه قدر خسته ام!
این چند روزه توی پادگان آماده باش بودیم. هواپیمایی که چند روز پیش سقوط کرد از پایگاه یکم شکاری که محل خدمت من است بلند شده بود و توی شهرک توحید که منازل مسکونی نیروی هوایی ارتش است و بیشتر فرمانده های قرارگاه ما توی آن زندگی می کنند سقوط کرد. راجع به سقوط و دلایل آن چیز زیادی نمی توانم بگویم. از اخبار و شایعات پیرامون آن هم کاملا" بی خبرم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که این فاجعه می توانست خیلی عظیم تر از این که هست باشد. شهامت و رشادتی که خلبان از خودش به خرج داد و هواپیما را در ارتفاع پایین وسط ۵ بلوک ۹ طبقه ی ۴ واحدی که به خاطر آلوده گی هوا همه ی ساکنینش در منازل بودند زد به طوری که هیچ کدام خراب نشدند کاری بود که خلبان دلاور هواپیما کرد. ما این چند روزه از نزدیک درگیر وقایع بودیم. حرف های زیادی دارم که فردا خواهم نوشت. الان مقدار بسیار زیادی به استراحت نیاز دارم.
فعلا"
سلام
بعد از يك هفته دوباره بهروز ميكنم و اين از خوش شانسي من است. چون اگر دورهي آموزشي من هر جاي ديگري غير از تهران بود ميبايست هر دو ماه يك بار اين كار را كنم!
راستش يك مقدار گيجم. نميدانم از چه بنويسم. توي پادگان آنقدر فكرم مشغول هست كه فرصت فكر كردن به وبلاگ را پيدا نكنم. اگر هم فكر كنم و يا موضوع جالبي ببينم و تصميم بگيرم راجع بهش بنويسم، چون يادداشت نميكنم زود از يادم ميرود و مثل الان كه ماندهم چهكار كنم سردرگم ميشوم!
فكر كنم از تجربههاي خودم بگويم بهتر از هر چيز باشد.
من قبل از سربازي شبهاي زيادي را تا صبح كار كرده بودم يا شبهاي خيلي زيادي را بيدار بودم. اما خيلي كم اتفاق افتاده بود كه طلوع خورشيد را ببينم. الان هر روز صبح، تولد خورشيد را كامل ميبينم. يك دايرهي نارنجي كه بعد از اين كه زرد شد ديگر نميشود به آن زل زد، هر روز صبح از بالاي چنارهاي ميدان صبحگاه ما پيدا ميشود. بعد تمام ابرهاي دور و بر خودش را هم نارنجي ميكند و كم كم زرد ميشود و نور را ميپاشد. اين دقايق قشنگترين دقايق ماست. معمولا" در اين ساعت ما داريم ورزش صبحگاهي ميكنيم و خود من كه از ديدن چنين منظرهي زيبايي يك روز كامل شارژم. بقيهي بچهها هم همينطور. هر روز منتظريم تا ببينيم امروز چه رنگي است. يك روز قرمز قرمز، يك روز نارنجي تيره، يك روز نارنجي روشن و ...
هه هه ! من قبل از اين كه بروم سربازي پيش خودم ميگفتم وااااي من چهطور هر روز صبح ساعت 5 از خواب بيدار بشوم. اما الان ساعت 4 بيدار ميشوم و عادت كردهام. اولين حسن خدمت را هم همين سحرخيزي آن ميدانم. يك چيزي يادم آمد. يك جناب سرواني هست كه يه ما درس حفاظت اطلاعات ميداد. البته به زبان اصلي! با لهزهي گليظ تورچي درس حيفاظت ايطلاات ميداد. يك روز يك حرف جالبي زد. گفت كلاغ سه تا خصلت خوب دارد. يك اينكه سحرخيزاست. وقتي هوا تاريك است به دنبال روزي خود ميرود. هر چند كه دزدي باشد. دوم اينكه حجب و حيا دارد و دليل سومش را هم نگفت! البته من فكر ميكنم حسن سومش هم موذيگري آن باشد كه فقط آدمهاي اطلاعاتي آن را ميپسندند.
خوب مثل اينكه موتور من روشن شد و سرنخ داستان دستم آمد. پس يك مقدار از حال و هواي پادگان براي پسرهاي سربازي نرفته و خانمهاي مشتاق كه هيچ چيز راجع به آن نميدانند مينويسم.
براي خود من جالب بود. شب اولي كه توي پادگان خوابيدم هم دلگير بود و هم جالب. از اين جهت جالب بود كه فكر ميكردم الان نزديك 90 تا پسر توي يك آسايشگاه خبردار خوابيدهاند و هيچ كدام جرات نميكنند تكان بخورند. سكوت جالبي بود. كسي از ترس تكان نميخورد. كافي بود كوچكترين صداي جيرجير تختي در بيايد تا همه دوباره با سه سوت ارشد گروهان از تخت پايين بيايند و كنار تخت خبردار بايستند. روزش هم از بس دويده بوديم و خسته بوديم كسي توان سر پا ايستادن نداشت. آرزو ميكرديم تا سريعتر سوت را بزند و برويم روي تخت بخوابيم. خلاصه مقايسهي حال و وضع آن شب با وضع دبيرستان پسرانه نتيجهي جالبي داشت.
يكي ديگر از روزهايي كه براي من جالب بود روز تيراندازي بود. ما را بردند ميدان تير« تلو». احساس من موقع تيراندازي احساس بدي بود. فكر ميكردم من با اين تيري كه شليك ميكنم آموزش تيراندازي ميبينم كه ضرري ندارد. اما چون فشنگها جنگي است آموزش ميبينم كه به يك انسان شليك كنم. بعد ميگفتم اگر آن آدم دشمن باشد راحت ميكشماش. بعد ميگفتم به هر حال يك نفر آدم است و من توان آدمكشي ندارم. توي همين افكار بودم كه ديدم خشابم خالي است و ديگر تيري ندارم. بعد از تيراندازي هم بايد خشاب را در ميآوردم و اسلحه را روي دوشم ميگذاشتم و همانطور درازكش ميماندم تا بقيهي خط آتش كه 50 نفر بودند تيراندازي كنند و بعد به پشت خط بروم. اينجا بود كه ترسيدم. صداي شليك تير و صداي كمانه كردن گلولههايي كه به سنگها ميخورد و بوي گند باروت و ترس اينكه گلولهاي كمانه كند و به سرم بخورد نزديك به 5 دقيقه طول كشيد. اولش خيلي ترسيدم. اما كمي كه گذشت وضع برايم عادي شد و پيش خودم گفتم كه كشتن و كشته شدن كار بسيار بسيار آساني است. كافي است جنگ باشد تا تو از ترس اين كه كشته نشوي بكشي. مثلا" به جاي اينكه من فكر كنم تير كمانه كند فكر ميكردم كه يك نفر از روبهرو تيراندازي ميكند. آنوقت به جاي اين كه نوك مگسك را زير خال سياه سيبل بگيرم، با هزار برابر دقت نوك سر آدم روبرويي ميگرفتم. آن روز به اين نتيجه رسيدم كه جنگ ذاتا" چيز كثيفي است و آدمهاي درگير آن هم مجبورند كثافت كاري كنند. حمله و كشورگشايي است كه آدمها را درندهخو و نا آرام كرده و همين خصلتها نسل به نسل به ما منتقل شده و در نتيجه وضعي كه الان بر دنيا و روابط انسانها حاكم است را بهوجود آورده. بگذريم.
زيادي طولاني شد. آها... پاك داشت يادم ميرفت. دوستم را كه ماشين زده بود به طرز معجزهآسايي نجات پيدا كرد. حالا يك كم هم از تصادف بنويسم. قبلا" نوشته بودم كه بعد از چند روز( كه براي بچههاي ساكن تهران بسيار سخت و طولاني گذشت) مرخصي كوتاهي داند. ما هم دستپاچه بوديم كه سريعتر به خانه برسيم. چون ساعت 4 بود و نهايت وقت مفيدي كه براي ما باقي ميماند 8 ساعت بود كه مقدار زيادي هم توي ترافيك تلف ميشد. از جاده قديم كرج رد شده بودم. آنجا هم پل عابر پياده نيست. بعد از چند دقيقه معطلي براي ماشين بلاخره يك تاكسي خالي ايستاد. من هم تاكسي را نگهداشتم و بچههاي گروهان خودمان، كه آنجا ايستاده بودند را صدا كردم. چون شلوغ بود و ماشين كم بود. من خواستم به دوستانم به قول معروف حال داده باشم. همين دوستم با 2 نفر ديگر داشتند از خيابان رد ميشدند. من كه صدا زدم دستش را بلند كرد و گفت من ميآيم. از آن دو نفر جدا شد و به سمت من دويد. من هم كوله پشتيام را روي صندلي گذاشتم و رفتم كه بنشينم كه ناگهان صداي ترمز كوتاهي آمد و سرم را كه بلند كردم ديدم يك نفر اول به سپر ماشين خورد، بعد رفت روي كاپوت و رفت روي سقف و توي هوا يك دور چرخيد و از ارتفاع بيش از 2 متر به زمين خورد. اتوموبيلي كه او را زده بود بيش از 100 كيلومتر سرعت داشت و از سمت راست يك اتوبوس لايي كشيده بود و چون كيوان را نديده بود كمتر از يك متر خط ترمز گذاشته بود. اما بيش از 20 متر جلوتر از محل برخورد ايستاده بود. قبلا" من صحنههاي ساختهگي تصادفهايي را كه كارخانههاي اتوموبيلسازي براي آزماش مقاومت و ايمني اتوموبيل ميسازند را ديده بودم. در آن فيلم ها از عروسك استفاده ميشد. اما من صحنهي واقعي ديده بودم. دقيقا" به همان وضع. بدن نرم كيوان روي ماشين حالت ميكرفت و يك دور توي هوا چرخيد و محكم به زمين خورد. خيلي وحشتناك بود. فكرش را بكنيد... در يك ثانيه اين صحنه در ذهن من ثبت شد. دقيقا" مثل عروسك. من گيج و مبهوت ايستاده بودم و دست وپايم سست شده بود. در يك ثانيه مرگ يك نفر را ديدم. كابوس مرگ كسي كه نزديك يك ماه بود با او در يكجا زندهگي ميكرديم. در يك لحظه خلع سلاح بودن و ناتواني را تجربه كردم. جالب بود! ذهن من در آن لحظه تصويرهاي كميك ميساخت! خوب يادم هست كه اين فكر توي سرم آمد كه حالا اگر دكمهي Review را بزنم ميشود يك بار ديگر تصادف را ديد. دقيقا" همان پيش زمينهاي كه از تصوير تلويزيوني توي ذهنم بود. اما با يك واقعيت تلخ و سهمگين روبرو بودم. چند تكه خون هم روي زمين ريخته بود كه من فكر ميكردم مغزش است. تمام طول راه تا بيمارستان هم من منتظر بودم كه برسيم و بگويند تمام كرد. دقايق عذابآور و تلخي بود. از حالت شوك كه درآمدم عذابم شروع شد. خودخوري ميكردم كه تقصير من بود- من حواسش را پرت كردم – من باعث شدم و…
نتيجه اين شد كه كيوان را با همان ماشين به طرف بيمارستان حركت كردند و 3 نفر از بچهها و من هم با يك ماشين پشت سر آنها راه افتاديم. تمام طول راه هم من منتظر بودم كه برسيم و بگويند تمام كرده. چون من خونهاي روي زمين را ديده بودم و فكر ميكردم مغزش است. خلاصه رفتيم بيمارستان و من دويدم و از لاي در اتاق بخيه كه تو ميرفتم ديدم كه دستش را تكان ميدهد و همين لحظه بسيار بسيار لحظهي خوبي بود. همين كه زنده بود براي من بهترين خبر بود. بعد كه نزديك شدم ديدم كاملا" به هوش است. اما دكتر گفت تا 48 ساعت هيچ چيز معلوم نيست. حتي امكان زنده ماندن. بسترياش كرديم و به خانوادهاش خبر داديم و من با حال خراب و نزار به خانه آمدم و براي رهايي از فكر و خيال هر كاري كردم. ولي نشد. پست قبلي را هم با همين حال و هوا نوشتم. فرداي همان شب به پادگان برگشتم و چند روز اخير را با اعصاب داغان و حال خراب طي كردم. از هر كس كه نزديك به صحنه بود ميپرسيدم كه چهطور شده، بلكه عذاب وجدانم كمتر شود. كروكي ميكشيدم، محاسبه ميكردم، خودم را فحش ميدادم و … با اين كه همه ميگفتند تقصير من نبوده قبول نميكردم و باورم نميشد.
يك روز نشستم حساب كردم. به اين نتيجه رسيدم كه اگر كيوان حواسش بود و ميترسيد و يك لحظه جلوي ماشين توقف ميكرد تمام نيروي اوليهي برخورد ماشين را جذب ميكرد و به روبرو پرت ميشد. اما توي بيمارستان ديده بودم كه به غير از سرش تنها جايي از بدنش كه زخم شده بود سر زانوهايش بود كه خراشيده بودو هيچ شكستهگياي توي بدنش نبود. چون ماشين را رد كرد.خدا را شكر خطر هم رفع شد و كيوان الان توي بخش بستري است. فك و گونه و پيشانياش زخم شده و دو جاي جمجمه و دندانهاي جلو ش شكسته كه معالجه ميشود. از آن روز وجدان درد من هم رفع شده و خودم خودم را بخشيدهام. قبلش هم كه از بچهها ميپرسيدم دلداري ميداند كه صد درصد تقصير راننده بود و سرعت يارو زياد بود، از راست سبقت گرفته بود، نديد و لايي كشيد و توي لاين يك زد و … اما من راضي نميشدم تا اين كه بلاخره راضي شدم. فعلا"
خداوند بزرگ تر از آن چیزی است که وصف شود...