ديگران كاشتند...
سلام!
اينجا برايم مقداري نا آشنا ميآيد. دنياي مجازي يك خاصيتي دارد و آن اين است كه همانقدر كه سريع شهروندش ميشوي و در آن ساكن ميشوي و دوستاني در اين دنيا پيدا ميكني، به همان سرعت هم خانهات در اين دنيا متروكه ميشود و اسم آشناها را فراموش ميكني.
براي من كه اينطور است. بعد از چند روز كه وصل نشده بودم الان كه سرك كشيدم يادم آمد كه زماني صبحانهي من واقعا" سايت صبحانه بود و روزي 4-3 ساعت وبگردي ميكردم و كلهام پر از اطلاعاتي بود كه الان هيچكدامشان را يادم نميآيد. به قولي به روز بودم. اما الان كه فكر ميكنم ميبينم مطالبي كه عموما" به سياست ربط پيدا ميكرد و من دانستنشان را براي خودم مفيد ميدانستم و درگشت و گذارهاي هر روزهام ساعتها مشغول به آنها بودم و وقتم را صرف بيشتر دانستن و كشف تازههايش ميكردم و بقيه را هم در اين دانستن شريك ميكردم، حكم اطلاعات خنثي را دارند. الان كه من زياد از اخبار دنيا مطلع نيستم هيچ فرقي با آن روزها كه بيشتر اتفاقات تازهي دنيا را پيگيري ميكردم ندارم. فقط وقت بيشتري براي فكر كردن به آينده و برنامه ريزي براي هدفهايم و استفادهي بهتر از انرژياي كه صرف دانستنهاي بيش از حد نياز ميكردم دارم.
بگذريم.
الان كه از پنجره نگاه كردم برف قشنگي روي زمين نشسته كه همه فردا از آن لذت ميبرند به جز سربازها!!!!
دوستي نوشته بود از حال و هواي سربازي بنويسم. چشم. با اين مقدمه شروع ميكنم:
پدرم هميشه شعري را كه پدرش برايش ميخوانده را برايم ميخواند:
ديگران كاشتند و ما خورديم ....... ما بكاريم، ديگران بخورند.
اين شعر را من توي سربازي لمس كردم! البته نه براي كاشتن بلكه براي نگهباني از كشور. دقيقا" يادم است پارسال كه برف سنگيني آمد من تمام قرار و مدارهايم را كنسل كردم و توي خانه ماندم تا از برف لذت ببرم. اصولا" هميشه قشنگترين اتفاقات روزمرهام زيباييهايي بوده كه از طبيعت شهري به چشمم آمده. شايد برف بوده يا باران يا درخت زيبا يا كوه زيبايي و ...
اما الان كه فكر كردم كه از فردا ساعت پنج صبح تا پس فردا كه بايد توي اين برف كه احتمالا" فردا شب يخ است! بيدار باشم هيچ زيبايياي از برف نديدم! اما ياد اين شعر بالايي كه افتادم ديدم پارسال كه من توي خانه فنجان به دست پشت پنجره ايستاده بودم و از تماشاي بارش برف لذت ميبردم و آرزو ميكردم كه بيشتر ببارد يك سرباز ديگري به جاي من توي اين سرما بيدار بوده و الان نوبت من رسيده و سال ديگر نوبت يكي از كساني كه الان پنجره را كمي باز كرده به فكر قهوه درست كردن افتاده تا اين شب برفي را تا ديروقت بيدار باشد و بخواند و بنويسد و از برف لذت ببرد.بنابراين تمام جوانان مشمول سربازي مام ميهن را تشويق به پست دفترچهي اعزام به خدمت ميكنم تا هر چه سريعتر مسئوليت را به ايشان تفويض نماييم!
چون خيلي خسته و خواب آلودم تند و با عجله نوشتم. پست مفصل بماند براي بعد. تشكر از همهي كساني كه آفلاين و كامنت گذاشته بودند.
شب قشنگ برفيتان به خير.
2
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 22:35  توسط مهدی
|