تبليغاتX
تشنه‌ای در میان هزاران...
تشنه‌ای در میان هزاران...
از هر چه ببینم می‌نویسم.
Balatarin
بي خيال كه سالات نمي‌شه!
ديشب جايي مهمان بودم. از اين شب‌نشيني‌هاي خانوادگي كه حاضرين همديگر را با شغلشان مثلا" مهندس و دكتر و سرهنگ صدا مي‌زنند.
طبق معمول اين مدل مهماني‌ها از هر دري سخني رفت و بلاخره كار به سياست و دين و در آخر اسلام كشيده شد و در پايان حاضرين با اخم و تخم بابت ليچارهايي كه طي بحث بار هم كرده بودند از هم خداحافظي مي‌كردند و مي‌رفتند. اين وسط خانم‌هايي كه درگير مباحث آرايشي و بهداشتي بودند سود كردند. چون نه مثل خانم‌ها و آقايان تئوريسين سياست اعصابشان خورد شد و نه براي اين كه پوز طرف بحث‌شان را بزنند رگ‌هاي گردنشان متورم شد، در عوض كلي اطلاعات راجع به مدل لباس و مو و آرايش و رژيم دكتر كرماني هم عايدشان شد. يك عده هم موبايل بازي كردند و عكس و SMS و فيلم رد و بدل كردند كه آن‌ها هم سود كردند!
من اما چند وقتي هست كه نه با كسي راجع به سياست و دين و حكومت فعلي بحث كرده‌ام و نه روزنامه خوانده‌ام و نه وبلاگ و سايت سياسي خوانده‌ام و خلاصه اين كه خودم را از جنجال و هياهوي جزئيات وقت‌گير و بي پايان و حاشيه‌هاي تمام نشدني سياست و اخبار زيرزميني و اطلاعات سانسور شده ايزوله نگه‌داشته ام. تا حالا هم شكر خدا اتفاق خاصي نيفتاده. ديشب هم مشغول ور رفتن و چلاندن دو سه تا بچه‌ي خوردني بودم. هر كدام يك هنري داشتند. يكي را وقتي صدا مي‌زدي چشم‌هايش را به طرز خنده‌داري گشاد مي‌كرد و به دنبال صدا مي‌گشت. يكي ديگر چشمك مي‌زد، سينه هم مي‌زد! وقتي كه توي بغلم بود باباش گفت عسل...عسل... براي عمو سينه بزن... ديدم بچه‌ي زبان بسته دستش را محكم به سينه‌اش مي‌كوبد! توي دلم گفتم يخ كني. كار قشنگ‌تري سراغ نداشتي ياد بچه بدهي؟ اما بچه‌ها يا خوابيدند و يا از خستگي غش كردند. من ماندم و آدم بزرگ‌ها كه مشغول بحث بودند و چاره‌اي نبود بجز گوش دادن. من خودم را نهيب مي‌زدم كه مبادا وارد بشوي كه بيرون نخواهي آمد. اما يك آن به خودم آمدم و ديدم بعله اين پيتيكو پيتيكو صداي پاي اسب خودم است كه دارم وسط ميدان جولان مي‌دهم.
موقعي كه داشتند حساب دين را مي‌رسيدند ما داشتيم ماشين بازي مي‌كرديم. شلوغي قم و دستگيري كاركنان شركت واحد هم موقع شام رسيدگي شد. بعد خبر دادند كه بورس تهران در حال تعطيل شدن است و ارزش سهام بعد از اين كه پرونده‌ي ايران به شوراي امنيت رفته سقوط آزاد كرده.
بعد از شام اما موضوع حمله به ايران پيش آمد. من هم ديدم نخير انگار موضوع خيلي جدي است و خطر بيخ گوشمان است. احتمال حمله زياد است.
من با اين جمله وارد بحث شدم كه اگر به ايران حمله كنند اولين كساني كه از جلو دشمن فرار خواهند كرد سربازها و جوانان نسل انقلاب خواهند بود. آقا پرويز كه شغلش قابل صدا كردن نبود با عصبانيت به من گفت كه تو اشتباه مي‌كني و كساني كه جلو عراق ايستادند جلو نيروي متخاصم و متجاوز خواهند ايستاد. جواب دادم كه نسلي كه زمان محمدرضا شاه پهلوي تربيت شده بود را نمي‌شود با نسلي كه توي انقلاب و جنگ و اصلاحات و اخيرا" انهدامات پا گرفته مقايسه كرد. در ضمن آن كساني كه جلو عراق ايستادند الان يا شهيد شده‌اند، يا اولويت دفاع را با نسل خودشان نمي‌بينند. همچنين وضع اقتصادي جامعه به آن‌ها اجازه نمي‌دهد كه خانواده را به امان خدا رها كنند و با خيال راحت اسلحه به دست بگيرند.
جواب دادند خون ايراني‌ها به جوش مي‌آيد. گفتم مگر موقعي كه 50 درصد از سهم ايران از درياي مازندران كم شد و نقشه‌ي ايران بعد از قاجارها كوچك شد، بدون اين كه تيراندازي بشود كسي نفس زد. آيا كسي راجع به تنب بزرگ و كوچك مطمئن شده كه مالكيت آن‌ها به امارات واگذار نشده باشد؟ گفتند آن موضوع فرق مي‌كند.
اين‌جا سرهنگ توضيح دادند كه اول جنگ شنود مي‌كرده‌اند و سرباز عرب هم داشته‌اند. يك سرهنگ عراقي كه فرمانده‌ي گردان تانك بوده و 51 تانك از 52 تانكش را از دست داده بوده را با بيسيم دستور عقب‌نشيني دادند، اما طرف گفت ننگ من است كه از جلوي اين نجس‌ها كنار بروم. اما وقتي كه در دزفول به زن هاي ايراني تجاوز كردند همين بسيجي‌ها چنان كاري كرده بودند كه عراقي‌ها مثل سگ از ما مي ترسيدند و از جلوي ما فرار مي‌كردند. از خاطرات جبهه كه تعريف مي‌كرد من كلي حال كردم. گفتم شكي نيست. اما جوان‌هاي امروزي را چطور مي‌شود تحريك كرد؟ ناسيوناليسم كه نداريم. دين و مذهب هم كه به همت مسئولان بدنام شده. چه كنيم؟ آهنگران اگر يك سال هم توي ميدان ونك بخواند كه كربلا منتظر ماست بيا تا برويم حتي يك ميني بوس هم مسافر جمع نمي‌كند. خاك پاك اهورايي و موطن كوروش و داريوش هم كه از اطلاعات سال 57 به بعد در هيچ روزنامه‌اي چاپ نشده. چه كنيم كه ترسوها فرار نكنند و تحريك شوند كه دفاع كنند؟ من گفتم كه فكر مي‌كنم چون تاريخي كه ما خوانده‌ايم ناقص است و از خيلي چيزها بي خبريم، وطن‌پرستي در بين جوانان خيلي جايي ندارد. لااقل مثل سابق نيست. مثال آوردم كه چند وقت پيش توي پادگان يكي از بچه‌ها را براي مراسم صبحگاه و افراشتن پرچم بيدار كردند. اما با عصبانيت فحش را كشيد به پرچم و سرش را زير پتو كرد. گفتند اين ربطي به كتاب تاريخ ندارد و يكسره بر مي‌گردد به تربيت خانوادگي. گفتم پدر شما با شما انقدر كه شما با پسرتان مشكل و اختلاف عقيده داريد مشكل داشت؟ گفتم كه فرزندان امروزي بزرگترها را در خيلي از مسايل قبول ندارند كه به حرفشان گوش كنند.
آقا پرويز گفتند مملكتي كه اينطور باشد را همان بهتر كه آفتابه برداري و بعله...!
البته منظورشان اين بود كه مردمي كه چنين بي غيرت هستند و الخ
مهندس در تاييد حرف برادر خانمش كه مي‌گفت ايران را هم مثل عراق و يوگوسلاوي و افغانستان مي‌گيرند و حتي اجازه‌ي پرتاب موشك را هم به ايران نخواهند داد گفت كه بعله... اگر بزنند مناطق حساس و نيروگاههاي هسته‌اي را مي‌زنند. مدل حمله هم چند روز بمباران مداوم خواهد بود. به قصد تعويض حكومت. اينجا پشت من لرزيد. گفتم اگر ايران حكومت نداشته باشد تجزيه خواهد شد. جنگ قومي و قبيله‌اي در مي‌گيرد، نسل‌كشي مي‌شود. اما حاضرين گفتند نه جوجو جان. مردم ما خيلي زود متحد مي‌شوند. كسي در اين شرايط به فكر منافع شخصي و گروهي‌اش نمي‌افتد. گفتم من كه مي‌ترسم. سرهنگ هم گفت تا متحد بشويم فاصله‌ي كوتاهي هست كه از اين فاصله ضربه‌ي خطرناكي مي‌خوريم. بعد برادر خانم مهندس داستان الاغ‌هايي را تعريف كرد كه پرچم‌كشورهاي اروپايي تنشان كرده‌اند و به همراه يك سگ ملبس به پرچم اسراييل از جلو سفارتخانه‌ها رد كرده‌اند و از اعتراض مسلمانان به چاپ كاريكاتور پيغمبر اسلام خبر داد و نتيجه گرفت كه تصوير اين اعتراضات خشونت‌بار را در تلويزيون‌هاي خارجي نشان مي‌دهند تا جو را براي حمله آماده كنند. مي‌گفت تله‌اي است كه مسلمانان تندرو با حماقت در آن افتاده‌اند و هر چه بد تر كنند به نفع امريكاست. دكتر هم مي‌گفت كه هيچ‌‌گاه بين احزاب امريكا انقدر اجماع براي حمله به ايران وجود نداشته.. سرهنگ هم آرزو كرد كه هرگز جنگ نشود چون بل‌بشو مي‌شود و بهترين فرصت براي تسويه حساب 27 ساله است و ....
دكتر كه خيلي ساكت نشسته بود بلاخره يك حرفي زد كه سرهنگ توي هوا قاپيد و معلوم شد كه دكتر دو سال توي جبهه بوده و لشكر توپخانه‌اي بوده كه سرهنگ كاملا" مي‌شناخت. من هم فهميدم كه دكتر بعد از خدمت و در بحبوحه‌ي جنگ رفته يوگوسلاوي و پزشكي خوانده و الان مشغول بساز بفروشي است. بعد برادر خانم مهندس گفت كه ايران را با همه‌ي قدرتش 20 روزه مي‌گيرند و بعد حكومت را مجبور به پذيرش خواست مردم مي‌كنند. مي‌گفت چون متد تحريم جواب نداده و باعث ضرر مردم كشورها مي ‌شود نه حكومت‌ها، مي‌خواهند به ايران حمله كنند. من گفتم اين وسط يك كلك ريز مردم مي‌خورند. اگر ايران در عوض اسراييل را با موشك بزند و مردم هم براي دفاع بيرون بيايند جنگ خونيني در مي‌گيرد كه هدف ممكن است فراموش بشود. مردم قرباني مي‌شوند. آقا پرويز هم گفت كه اگر روزي جنگ بشود و پسر من (الان 16 ساله است.) تصميم بگيرد كه به جبهه برود من جلو او را نمي‌گيرم. دفاع از آب و خاك وظيفه‌ي ماست. من توي دلم گفتم بابا دريا دل... بابا با شهامت... پسر ايشان مشغول تماشاي عكس سكسي‌هاي توي گوشي موبايل پسر خاله‌اش بود. گوشي را انقدر تابلو گرفته بود كه همه متوجه شدند.
از آنجا كه برگشتيم من تا خانه فكر كردم. نمي‌دانم چه خواهد شد. اما آرزو مي‌كنم وضع ما از اين بدتر نشود. خود من كه مخالف حمله به ايرانم. هم از اين مي‌ترسم كه تحريم كنند و هم از نتيجه‌ي حمله‌ي احتمالي مي‌ترسم. چون نمي‌دانم آيا مردم ايران هم مثل عراقي‌ها بدون مقاومت تسليم مي‌شوند؟ آيا باز خونريزي مي‌شود؟ آيا دوباره سرنوشت ما را قضا و قدر رقم مي‌زند؟ همه‌ي اين افكار و احتمالات مشغوليات ذهني من بود تا بخوابم. امروز كه از خواب بيدار شدم يك دور همه‌ي بحث ديشب را توي ذهنم مرور كردم. آدم دوچار تناقض مي‌شود. از يك طرف فكر مي‌كنم اظهار نظر راجع به اين مسايل كار هر كسي نيست. به خصوص كار من كه كارهاي مهم‌تري دارم. از طرف ديگر بي خيالي و بي تفاوتي را كار درستي نمي‌دانم. راستي كه چه وضع خنده‌آوري داريم! ذهن من درگير چه مسايلي است و از چه مسايلي غافل مانده! سني كه بايد تمام انرژي و فرصت من صرف پيشرفت علمي و كسب تجربه باشد با چه مسايلي تلف مي‌شود. بدبختانه ما بايد هميشه نگران باشيم. يا نگران آينده و وضع كار و زندگي، يا نگران وضع سياسي، يا نگران زلزله، يا نگران آلودگي هوا و ... راستي خوشا به حال آن پسرك امريكايي كه خبرنگار ازش پرسيد آيا راي مي‌دهي؟ گفت شايد. بعد پرسيد به كي؟ گفت به جورج بوش. دوباره پرسيد دليلت براي راي دادن به جورج بوش چيست؟ در جواب گفت چون دو تا دختر خوشگل دارد!



2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:35  توسط مهدی  | 

Balatarin
قسم به فرياد آخر!!!



ويژه‌ برنامه‌هاي دهه‌ي فجر شروع شده. روزهاي باعث فخر يك عده و مايه‌ي ننگ عده‌اي ديگر از هموطنان ما. تنها برداشتي كه از ديدن تصاوير تلويزيوني و شنيدن آهنگ‌هاي انقلابي مي‌كنم اين است كه تعداد زيادي از مردم ما تصميم گرفتند يك كاري كنند و آن كار را به بهترين وجه انجام دادند. تيم ورك ايراني‌ها در سال‌هاي منجر به انقلاب مثال زدني است. مردم ما اوج همدلي و نهايت از خود گذشته‌گي در راه هدف را نشان دادند و كار بسيار بزرگي كردند و ارتش ژاندارم خاورميانه و ژندارمري كارآمد و ساواك هوشيار را از كار انداختند و شاه قدرتمند را مجبور به ترك تحت و تاج كردند و دلخواه‌شان يعني حكومت ديني را به دست رهبر و مرجعي دادند كه صدايش را از نوار و راديوهاي خارجي شنيده بودند و اطلاعيه‌هايش را در شب‌نامه‌ها خوانده بودند و عكسش را در ماه ديده بودند و دورادور پسنديده بودندش.
هه! چند خط ديگر تايپ كردم ديدم طنز شد! خيلي خيلي شبيه به قلعه‌ي حيوانات.
بي خيال.فكر كنم پدران ما به اندازه‌ي كافي شرمنده هستند. لازم نيست دوباره يادشان بياوريم كه چه خيانتي به مملكتشان كردند و چه ظلم بزرگي براي فرزندانشان ميراث گذاشتند. فقط حرصم از اين در مي‌آيد كه اگر مثلا" وضع زمان شاه مثل وضعيت فعلي بود و بر فرض ما تنها يك معضل اعتياد داشتيم آيا مردم دمدمي مزاج ما مثل آن سال‌ها متحد مي‌شدند و هر كس هر كاري كه از دستش بر مي‌آمد را انجام مي‌داد؟
آيا مثل آن سال‌ها دوچار حالت تاسوعا عاشورا مي‌شدند و نور را منفجر مي‌كردند؟
بگذريم...
محيط پادگان برايم محيط عجيبي است. توي جزيره‌اي گير افتاده‌ام كه هيچ هم زباني ندارم. البته من هيچ‌گاه دوست زيادي نداشته‌ام. اما اين‌جا بحثش جداست. پادگان پر است از آدم‌هايي كه من هميشه از آن‌ها گريزان بوده‌ام. كلاه مخملي‌هاي مدل جمهوري اسلامي كه تسبيح و زنجير مي‌چرخانند و فخر حبس‌هايي كه كشيده‌اند را به هم مي‌فروشند كساني نيستند كه از بودن در كنارشان لذت ببرم. مجبورم كز كنم. چيزي كه بسيار بسيار زياد اعصاب من را خراب كرده مدل حرف زدن درصد زيادي از همسن‌هايم است. حرف (ج) با صداي مخلوط (ج) و (ز) ادا مي‌شود. حرف (چ) با صداي مخلوط حروف (چ) و (س) ادا مي‌شود. مدل گفتاري و رفتاري كلاه مخملي‌هاي سابق در جمهوري اسلامي تغييرات زيادي كرده و مد روز شده. بالا شهر و پايين شهر هم ندارد. هم توي گلستان هست، هم بچه‌هاي فلاح و يافت آباد اين شكلي ‌اند. مثل زير ابرو برداشتن و مو هاي‌لايت كردن پسرها. البته اين دو قلم آخري انتخاب شخصي طرف است و به كسي مربوط نيست كه تو چه قيافه‌اي براي خودت مي‌پسندي. اما چون چند سالي است كه مد شده و قبلا" نبوده به عنوان پديده‌اي اجتماعي كه محصول ناهنجاري است مي‌شناسمش. متاسفانه سروكارم هم با اين افراد افتاده و توانايي همرنگ شدن با آن‌ها را ندارم. دنياي ذهني و ايده‌آلهاي ما خيلي تفاوت دارد. هر كاري كنم از پيكان57 عروسك و دستمال يزدي و انگشتر نقره خوشم نمي‌آيد تا بلكه موضوعي باشد تا ديالوگي با آن‌ها برقرار كنم. البته بنده كه قصد ازدواج با اين تيپ افراد را ندارم كه رابطه برقرار كردن با آنها برايم موضوع مهمي باشد. از اين جهت مي‌گويم كه تعدادشان خيلي زياد است. به نسبت كلاه مخملي‌هاي قبل از انقلاب تعدادشان چندين برابر شده. ايده‌آل‌هاي كلاه مخملي ها هم با ايده‌آل‌هاي اينها تفاوت فاحش دارد. تيپ قيصر و بهمن مفيد و بيك ايمانوردي را با خصلت‌هاي خوب هم مي‌شناسند. مشخصه‌ي اين افراد غرور زياد، فدرت‌طلبي، انجام كارها به شيوه‌ي غير معمول براي جلب توجه و در كنار اين‌ها با معرفتي، لارژ بودن، چشم پاكي، امانتداري و ... هم بوده. اما لات‌هاي امروزي جنگ طلبي و سيگاري بازي و بددهني دارند. همين. راستش نمي‌دانم من خيلي بدبينم يا كسان ديگري هم مثل من از اين وضع جامعه دلزده اند.
2 نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 21:22  توسط مهدی  |