همه از جنگ و حمله دم ميزنند. همه جا. توي پادگان و تاكسي و خيابان و خانه و خلاصه همه جا.
من وقتي به جنگ فكر ميكنم بياختيار ياد خاطرات مشتركم با گريگوري مهلهخوف* ميافتم. باور كنيد هذیان نميگويم.
من اين داستان را با تمام وجود لمس كردهام. با آن زندهگي كردهام. براي خودم هم عجيب است. احساس ميكنم تجربهي يك جنگ واقعي را در زندهگي دارم. فكر ميكنم پا به پاي گريشا در متن جنگ حضور داشتهام و تمام اتفاقات را به چشم ديدهام و تمام بوهاي زننده ی صحنه ی نبرد را با نفس عميقي تو دادهام.
من به معني واقعيِ كلمه از جنگ متنفر شدهام. درست مثل گريگوري. اين تجربه را زماني با تمام وجود حس كردم كه كتاب را بستم. هنوز هم تمام صحنههاي فجيع جنگ را به خاطر ميآورم. لحظههاي دهشتآور كشتار و هياهوي پس از آن و دستها و پاهاي روي زمين و سربازان زخمي و فرماندههاي عربدهكش با سينهي ستبر در ميانهي ميدان.
خوب ميدانم كه «اگر» - «روزي» درگير جنگي شويم من هم حضور خواهم داشت. اما با تجربهاي عميق از جنگ. اگر چه زمان جنگي كه من ميگويم نزديك به يك قرن پيش از اين است. اما به هر حال ذات جنگها هيچ فرقي با هم نميكند. فقط نوع مهمات و نفربرها و سلاحها پيشرفت كرده.
*گريگوري مهله خوف. قهرمان نخست دن آرام، شاهكار ميخائيل شولوخوف. انتشارات مازیار. برگردان احمد شاملو
پ.ن: برادرم به شوخي ميگفت اگر شاملو در يك جمع خصوصي خيلي عذر ميخواهم آروغ هم زده باشد تو صدايش را داري! از بس كه من اين انسان را دوست دارم. حالا هم خيلي دوست داشتم بنويسم دن آرام نوشتهي شولوخوف و شاهكار برگردان شاملو. راستش روم نشد!