تبليغاتX
تشنه‌ای در میان هزاران...
تشنه‌ای در میان هزاران...
از هر چه ببینم می‌نویسم.
Balatarin
جنگ.
 

همه از جنگ و حمله دم مي‌‌زنند. همه جا. توي پادگان و تاكسي و خيابان و خانه و خلاصه همه جا.

من وقتي به جنگ فكر مي‌كنم بي‌اختيار ياد خاطرات مشتركم با گريگوري مه‌له‌خوف* مي‌افتم. باور كنيد هذیان نمي‌گويم.

من اين داستان را با تمام وجود لمس كرده‌ام. با آن زنده‌گي كرده‌ام. براي خودم هم عجيب است. احساس مي‌كنم تجربه‌ي يك جنگ واقعي را در زنده‌گي دارم. فكر مي‌كنم پا به پاي گريشا در متن جنگ حضور داشته‌ام و تمام اتفاقات را به چشم ديده‌ام و تمام بوهاي زننده ی صحنه ی نبرد را با نفس عميقي تو داده‌ام.

 من به معني واقعيِ كلمه از جنگ متنفر شده‌ام. درست مثل گريگوري.  اين تجربه را زماني با تمام وجود حس كردم كه كتاب را بستم. هنوز هم تمام صحنه‌هاي فجيع جنگ را به خاطر مي‌آورم. لحظه‌هاي دهشت‌آور كشتار و هياهوي پس از آن و دست‌ها و پاهاي روي زمين و سربازان زخمي و فرمانده‌هاي عربده‌كش با سينه‌ي ستبر در ميانه‌ي ميدان.

خوب مي‌دانم كه «اگر» - «روزي» درگير جنگي شويم من هم حضور خواهم داشت. اما با تجربه‌اي عميق از جنگ. اگر چه زمان جنگي كه من مي‌گويم نزديك به يك قرن پيش از اين است. اما به هر حال ذات جنگ‌ها هيچ فرقي با هم نمي‌كند. فقط نوع مهمات و نفربرها و سلاح‌ها پيشرفت كرده.

 

*گريگوري مه‌له خوف. قهرمان نخست دن آرام، شاهكار ميخائيل شولوخوف. انتشارات مازیار. برگردان احمد شاملو

 

پ.ن: برادرم به شوخي مي‌گفت اگر شاملو در يك جمع خصوصي خيلي عذر مي‌خواهم آروغ هم زده باشد تو صدايش را داري! از بس كه من اين انسان را دوست دارم. حالا هم خيلي دوست داشتم بنويسم دن آرام نوشته‌ي شولوخوف و شاهكار برگردان شاملو. راستش روم نشد!

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 1:6  توسط مهدی  | 

Balatarin
زردي من از تو... سرخي تو از من...


چو عنچه گرچه فروبسته‌گي‌ست كار جهان
تو همچو باد بهاري گره‌گشا مي‌باش...

الان كه دارم تايپ مي‌كنم هيجان تمام وجودم را فرا گرفته. وقتي كه فكر مي‌كنم روزهاي قشنگ عيد در راهند. از حالا ثانيه شماري مي‌كنم براي خريد شب عيد، براي از روي آتش پريدن، براي حاجي فيروز، براي تمام لحظاتي كه توي راهم تا به جمع خانواده برسم. براي پلو ماهي شب عيد، براي عيد، براي تمام ثانيه‌هاي اين 13 روز قشنگ.
هر سال دور سفره‌اي مي‌نشينم كه سبزه‌اش را بابا سبز كرده و تخم مرغ‌ها را همه با هم رنگ كرده‌ايم و هفت سين اش را مامان توي ظرف‌هاي جهازش چيده و هر كس هر چه عشق داشته براي قشنگ‌تر شدن اين سفره خرج كرده. چه‌قدر ساعت آخر سال شيرين است. ساعتي كه دنبال كنج دنجي مي‌گردم تا تمام يك سال گذشته را مرور كنم. ساعتي كه بيشتر از همه براي كساني كه از بين ما رفته‌اند دلم تنگ مي‌شود و تصور جاي خالي‌شان در بين مهمان‌ها و ميزبان‌هاي عيد ديدني‌ها غم و حسرت بزرگي را به دلم مي‌نشاند. گريه‌ي اين لحظات را اما دوست ندارم.
احساس من به نوروز همان احساس 7 ساله‌گي‌آم است. هنوز هم شب سال تحويل از شوق لباس نو پوشيدن و دور هفت سين نشستن خوابم نمي‌برد. تيك‌تاك ساعت و سكوت قشنگي كه با صداي توپ و ساز و دهل مي‌شكند هر سال من را دستپاچه مي‌كند. صداي تپش قلبم را روي جمجمه‌ام مي‌شنوم! من از امشب به عشق دشت اول سال از دست بابا مي‌خوابم. من براي شب‌هاي گردگيري كه بايد توي اتاقي كه پرده ندارد و با تشك و بالش بي رويه بخوابم لحظه شماري مي‌كنم. من از حالا به شلوارك‌ خنده‌داري كه مامانم موقع خانه تكاني مي‌پوشد خنده‌ام مي‌گيرد. منتطر نشسته‌ام تا روزهاي قشنگي كه سراسر عشق و دوستي‌اند فرا برسند و با مهمان‌ها روبوسي كنم و به بچه‌هاي ترگل ورگل فاميل عيدي بدهم! واي كه چه‌قدر هيجان انگيز است. چه‌قدر خوشحالم كه ايراني هستم و اين روزهاي قشنگ را تجربه مي‌كنم. روزهايي كه بعد از هزاران سال بوي تازه‌گي را در زنده‌گي‌ام پخش مي‌كنند. چه‌قدر منتظرم تا درست در لحظه‌ي تحويل سال تمام آرزوهايم را كرده باشم و از خدا براي همه‌ي نعمت‌هايش تشكر كرده باشم و همان لحظه چشمانم را باز كنم. از حالا به آرزوهايي كه بايد بكنم فكر مي‌كنم! به كادوهايي كه بايد بخرم، به ايميلي كه به دوستانم بايد بزنم، به همه‌ي تبريك‌هايي كه بايد بگويم، به همه چيز فكر مي‌كنم.
به اين كه از شر تمام بدي‌ها رها شوم و هيچ‌كدام را با خود به سال جديد نياورم، برنامه‌ريزي براي سال جديد، هدف‌ها ي گذشته و آينده را مرور كنم و هزار تا كار نو براي روزهاي نو.
امسال موقع سال تحويل يك دعا به دعاهاي قبلي اضافه مي‌كنم. آرزوي سلامتي براي تمام سربازهايي كه در آن لحظه در حال خدمت هستند، براي همه‌ي سربازهاي پاسداري كه سر پست هستند، براي سربازهاي مرزبان كه در سخت‌ترين شرايط زنده‌گي‌ مي‌كنند تا خلق از وجودشان در آسايش باشد، براي همه‌ي سربازهايي كه از خانواده دورند و براي همه‌ي كساني كه بدون اين كه ما ببينيم خدمت مي‌كنند با تمام وجود آرزوي سلامتي مي‌كنم. لابد مي‌گوييد از كجا معلوم كه خودت تعطيل باشي! جواب مي‌دهم چون تا عيد 5 ماه مي‌شود كه از مرخصي ساليانه استفاده نكرده‌ام! مرخصي‌ام را براي نوروز ذخيره كرده‌ام.
واي كه چه‌قدر منتظر سيزده ‌به‌درم تا تمام روز خرافاتي باشم و از ترس اين كه مبادا نحسي سيزده من را هم بگيرد بلند بلند بخندم و با بچه‌هاي فاميل بازي كنم.
دوست دارم از حالا به همه‌ي شمايي كه الان اين نوشته را مي‌خوانيد نوروز را تبريك بگويم و با تمام وجود آرزو كنم كه بدي‌هايي كه امسال ديديم و ديديد را ديگر نبينيم و آزار و ناراحتي حاصل از آن را نچشيم و آرزو كنم كه روزي برسد كه همه هم را دوست داشته باشيم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 18:41  توسط مهدی  |