تبليغاتX
تشنه‌ای در میان هزاران...
تشنه‌ای در میان هزاران...
از هر چه ببینم می‌نویسم.
Balatarin
من و روزگارم!
 

بعد از چند وقت به روز نكردن نمي‌دانم چه بايد بگويم!
دليل ننوشتن هم تنبلي بوده و هم يك دليل ناشناخته كه باعث مي‌شود نوشتنم نيايد.
توي سربازي اصطكاك من با زنده‌گي كم شده. براي همين خيلي از موضوعات توي ذهنم ديگر موضوعيتي ندارند. اين روزها از پاراف «رويت شد» كه توي ارتش زياد بكار مي‌رود استفاده مي‌كنم. يعني خيلي چيزها را مي‌بينم و مي‌دانم. فقط همين.
اگر بخواهيد بدانيد كه چه مي‌كنم(اين را براي دوستانم مي‌گويم كه تنها از اينجا با آنها تماس دارم!) لازم به عرض است كه: مي‌گذرونيم
البته همين را هم بعد از كلي زور زدن به زبان مي‌آورم. چون محيط سربازي جايي است كه آدم مجبور است به منافعش فكر كند و همين باعث مي‌شود كه زياد در قيد دور و اطراف و اتفاقات و حاشيه‌ها نباشد. بعد از مدتي ذهن انسان تنبل مي‌شود و زیاد نمی شود ازش کار کشید!
داشتم فكر مي‌كردم خوب است كه محيط جايي كه خدمت مي‌كنم را بياورم توي وبلاگ. از آدم‌هايي كه با آن‌ها سر و كار دارم بنويسم و محيط نظامي را كمي توصيف كنم. اما به چند دليل آنطوري كه دلم مي‌خواهد نمي‌شود. اول اين كه  كاري است كه اگر شروع كنم و بين به روز كردن‌هايم وقفه بيفتد يا نيمه كاره بماند وجدان درد مي‌گيرم. همينطور ما يك چيزي داريم به نام «حفاظت اطلاعات». چون خيلي اسم ترسناكي دارد و فكر شما را مستقيم به شكنجه و اعتراف و سيخ و درفش هدايت مي‌كند زود توضيح مي‌دهم. حفاظت اطلاعات براي من سرباز يعني اين كه تعهد اخلاقي دارم كه راجع به اطلاعات نظامي‌اي كه از محل خدمتم دارم جايي حرف نزنم و همانطور كه از اسمش پيداست اطلاعاتم را حفظ كنم. چون ممكن است در عين ساده بودن و كم‌اهميت بودن براي من، داراي طبقه‌بندي باشد و به درد دشمنان اسلام و مسلمين بخورد. من هم كه نمي‌خواهم خداي نكرده به دليل سهل‌انگاري در حفظ اسرار و در نتيجه ضربه زدن به امت اسلامي، در جهان آخرت سوسك شوم. پس هيچ توضيحي هم از محل خدمتم نمي‌دهم. فقط اتفاقات جالب را مي‌نويسم. البته تا مقدار كمي لازم به توضيح است. اگر چيزي از لابلاي حرف‌هاي من دستگير دشمن شد عيبي ندارد و من گناه اين تقصير را مي‌پذيرم.  فقط دعا مي‌كنم كه الاهي به حق پنش‌تن كوفتش بشود 
محل خدمت من يك جاي سرسبز و پر درخت و تر و تميز است كه در آنجا با خلبان‌هاي شكاري سر و كار دارم و محيط بسيار خوبي دارد. چون خلبان‌ها به قول معروف آدم‌هاي با كلاسي هستند و محيط اطرافشان را آرام و بدون استرس نگه‌ميدارند. از بودن در كنارشان هم لذت مي‌برم و هم خيلي چيزها ياد مي‌گيرم. شخصيت‌هاي جالبي دارند. اصولا" خلبان‌ها به‌خاطر اين كه پرواز مي‌كنند خودشان را از آدم‌هاي روي زمين برتر مي‌دانند و يك‌جور احساس غرور در همه‌شان هست. همين‌طور اعتماد به نفس مثال‌زدني. اما آدم‌هاي خيلي جالبي هستند. خلاصه كه محيط خوبي ايجاد  مي‌كنند كه طبق شنيده‌ها و ديده‌هايم از اطرافيان راجع به نظامي‌ها، قــــــابل مقايسه با بقيه‌ي ارتشي‌ها نيستند.
من با يك آقاي گرد و قلمبه(طول و عرض ايشان با هم مساوي است. آخر هيكل هستند) كه غير نظامي است و آجودان فرمانده مي‌باشد و همين‌طور يك آقاي ستوان دوم كادري توي يك اتاق كار مي‌كنم. اسم اولي حبيب‌آقا است   و دومي را آقا هاني يا هاني جون صدا مي‌كنم. البته اگر منظور من را از هاني جون بفهمد حتما" به حسابم مي‌رسد. جد‌ول حل كردن با آقا هاني (در موقع بيكاري البته) لذتبخش‌ترين تفريح من است. خنده‌دارترين و بي‌ربط ترين اصطلاحات را بدون توجه به تعداد حروف مي‌نويسد. ديروز براي مادر تازي دو حرفي نوشته بود: سگ. همينطور به جاي مداد و مداد پاك كن از خودكار و لاك غلط‌گير استفاده مي‌كند. روزها با نهايت سرعت كار مي‌كنم تا تمام شود و شايد به حل مشترك جدول با هاني جان برسم.
اولين اتفاق جالبي كه اين همه توضيح دادم تا بنويسم‌اش  ديروز اتفاق افتاد. ديروز حبيب آقا مي‌خواست برود مرخصي. همين كه برگه را نوشت و به آقا هاني داد كه امضا كند من يك عطسه كردم. حبيب هم با لهجه‌ي غليظ كردي گفت:«هاني پاره‌ش كن». هاني هم با لهجه‌ي غليظ رشتي درآمد كه:«حبيب جان... چرا؟ مگه مرخصي نمي‌ري؟ يه كم طول كشيد دستم بند بود. ناراحت شدي؟» حبيب هم به افق خيره شد و گفت:«صبر آمد. يه كم صبر كن.» من هم گفتم حبيب آقا  پاشو برو مرخصي. اگر بخواهي برنامه‌ي زندگي‌ات را با عطسه‌ي من تنظيم كني ان‌شاء الله آخر تابستان مرخصي تشريف مي‌بريد. براي اين كه من به گرد و خاك و گرده‌ي گل حساسيت دارم و بعد از اين روزي 30-20 تا عطسه مي‌كنم.
براي من اين خرافاتي بودن عجيب است. نمي‌توانم بفهمم كه برنامه‌ي مسافرت يك نفر با عطسه‌ي يك نفر ديگر مختل مي‌شود. امروز هم سر همين عطسه كردن همه‌ي خلبان‌ها از ترس اين‌كه من سرما خورده‌ام نزديكم نمي‌شدند.
آه از بس درهم و بر هم توضيح دادم خودم حوصله‌ام سر رفت. راستش از ترس اين‌كه شامل مرور زمان و در نهايت فراموش شدن نشود همين متن را پابليش مي‌كنم. اگر فرصت شد شايد جور ديگري نوشتم‌اش.
فعلا" همين باشد براي شكستن طلسم يك ماه و نيم ننوشتن. تا بعد.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:38  توسط مهدی  |