چند روز پيش حدود 10 دقيقه روي نقشهي دنيا را ميگشتم بلكه " گامبيا" را پيدا كنم. آقاي رئيس جمهور تشريف برده بودند براي توسعهي روابط سياسي اقدام(!) كنند. پيشنهاد ميكنم برويد گامبيا را روي نقشه پيدا كنيد. هر چه بي دليل باشد لااقل در حد يك جوك با نمك هست.
سر و صداي انرژي هستهاي فعلا" خوابيده، موضوع روز همچنان انتفاضهي فلسطين و عراق و سفرهاي استاني و خارجي آقا احمدينژاد است. يك جايي هم خواندم كه گراني و تورم و بيكاري بيداد ميكند كه زياد مكث نكردم و زود ورق زدم. اين دري وري ها را نميدانم چرا مينويسند؟ مگر كساني كه اين موضوعات برايشان مهم است و قدرت كاري دارند روزنامه هم ميخوانند؟ بابا هيئت وزيران از بس سرش شلوغ است و مشغول آبادگري است مدتهاست اصلا" مرخصي نرفته. ميگوييد نه برويد بپرسيد.
يك سال و چند روز از به قدرت رسيدن آقا احمدي نژاد و وزرايش گذشت. طبق آمار تورم، قيمت مواد پروتئيني، حبوبات، لبنيات، حمل و نقل و هزار تا چيز ديگر حداقل 20 درصد افزايش داشته. قيمت آهن شاخهاي كه 100 درصد گران شد. بقيهي نارسايي ها را هم كه ميبينيد ديگر. من اعصاب معصاب لينك دادن ندارم. خواستيد برويد بخوانيد!
من اين اوضاع را كه ميبينم ياد "قلندران پيژامه پوش" يا همان استادهاي پاي منقل نشين با پيژامههاي پر از سوراخ جرقهي ذغال ميافتم. آنها هم اگر جمعشان چند نفره باشد مقداري كه كلهشان داغ ميشود بحثي بينشان در ميگيرد و اگر بحث از مقولهي خاطره گويي و نقل و اين صوبتا باشد كه تماشاچيان از خنده رودهبر ميشوند. شيريني پاي بحثهاي اين قلندران نشستن را هم توصيه ميكنم تجربه كنيد. اما يك زماني هست كه مثلا" اساتيد قصد بيزنس دارند. فرض كنيد ميخواهند با هم شريك شوند و ساختمان سازي كنند. زمين كه جور شد همه چيز حل است. مثلا" كافي است يكي از قلندران عنوان كند كه زمين از من. پي را كه همان لحظه ميكنند. آجر و سيمان و آهن و مصالح هم در عرض نيم ساعت جور ميشود. بنا و جوشكار و كارگر را هم يكي از اساتيد با خودش ميآورد. يك روزه سفت كاري ميكنند و اسكلت را جوش ميدهند، روز دوم ديوار كشي ميكنند و طاق و پنجره ميزنند، به پيشنهاد يكي از حاضرين كار لوله كشي آب و فاضلاب و نصب سيستم گرمايي و سرمايي را يكي از آشناها انجام ميدهد و يك روزه تحويل ميدهد. فرداي همان روز برق كار كه كارش تمام شد سفيد كاري ميكنند و تا خشك شود كابينت ساز هم كارش را تمام كرده. ميماند نما و حياط كه به پيشنهاد يكي از آقايان جلوي حياط را يك استخر قشنگ ميسازند و كنارش هم ميز و صندلي ميچينند و يك جاي دنج هم براي بساط كردن اساتيد در كنار آب در نظر ميگيرند. نما كه در حال تمام شدن است و واحدها آمادهي اسباب كشي است به يكباره همهي اساتيد از جا برميخيزند و ظرف سه سوت پيژامهها را عوض ميكنند و خاكستر را از سر و كلهشان ميتكانند و با هم خداحافظي ميكنند تا بساطي ديگر و بزمي در جايي ديگر. به يكباره كل آپارتمان و تجهيزات با همهي زحماتي كه برايش كشيدهاند ويران ميشود و سرمايه گذاران از هم خداحافظي ميكنند و ميروند. انگار از اول نه شاهنامه بوده و نه رستم.(!)
آقا احمدي نژاد هم در نطقهاي تلويزيونياش به گمانم دمي به خمره ماليده بود كه آنچنان سينه را پر باد ميكرد و ميگفت ما ميتوانيم. ميشود. به زير و روي كار قبليها ايراد ميگرفت و وعدهي آيندهي نزديكي را ميداد كه پول نفت را سر سفرهمان بينيم و ... . اين قلندر پيژامه پوش يك اشتباه يواش و مختصر كرد و آن اين بود كه شهرداري و مديريت شهرداري را با مملكت و رياست جمهوري شبيه فرض كرد. فكر كرد به دستور ايشان دخترها در استاديوم مينشينند يا حقوق كارگران حداقل 200.000 تومان ميشود. اگر بخواهم وعيدهاي از اين دست را بشمارم طولاني ميشود. اما من به اين نتيجه رسيدهام كه ايشان در مقياس اشتباه كرده و چند وقت ديگر مجبور به اعتراف به اين واقعيت و كنارهگيري از اين مسئوليت ميشود. چون فقر كارد را به استخوان مردم رسانده از ترس جانش هم كه شده روزي بايد اعتراف كند كه : نميتوانم.