تبليغاتX
تشنه‌ای در میان هزاران...
تشنه‌ای در میان هزاران...
از هر چه ببینم می‌نویسم.
Balatarin
بيا تا ...
 

بيا تا نوبهار عشق باشيم

نسيم از مشك و از عنبر بگيريم

 

 

چارشنبه سوري در پيش است.

همين سه شنبه‌اي كه بيست‌و‌دوم است. اگر قصد داريد روز بيست و نهم آتش روشن كنيد محاسبه‌تان اشتباه است. چون چهارشنبه‌ي فرداي آن روز يكم فروردين است و آخرين چارشنبه‌ي سال نيست. بلكه  اولين چارشنبه است!

همينطور مصادف با شهادت  است. خوشبختانه ما هفته‌ي قبل جشن‌مان را مي‌گيريم. چون اگر همين روز بود مطمئناً لات‌و‌لوت‌ها و عربده‌كش‌هاي چاقوكش نمي‌گذاشتند به كارمان برسيم.

هميشه دم عيد كه مي‌شود سري به بازار تجريش مي‌زنم. آدم سر شوق مي‌آيد. بوي بهار لابلاي بوي ادويه‌ها و آجيل و بين جمعيت پيچيده. قصدم از نوشتن اين بود كه چند تا خواهش از كساني كه اين مطلب را مي‌خوانند بكنم. آخر ديشب چند نفر بين مردم مي‌چرخيدند و ترقه روشن مي‌كردند و به‌خصوص زير پاي دخترها مي‌انداختند. از سر و وضع‌شان مي‌شد فهميد كه از بيكاره‌ها هستند كه براي جلب توجه اين كار را مي‌كنند. اما كارشان من را خيلي عصباني كرد. مي‌خواستم بروم يقه‌ي طرف را بگيرم و بگويم مردك احمق مي‌خواهي چه چيزي را ثابت كني كه اين كار را مي‌كني. شايد اين كسي كه تو زير پايش ترقه مي‌اندازي بيمار قلبي باشد يا هزار دليل برايش بياورم كه از كار نفرت‌انگيزش دست بردارد. اما به قول آخوندها كظم غيظ! كردم. چون كارم را بي فايده يافتم. اگر اين بي شعوري كه اين كار را مي‌كند انقدر عقل داشته باشد كه با گوشزد كردن اشتباهش به‌خود بيايد، همان يك ذره عقل اجازه نمي‌داد كه اين كار را بكند! در ضمن اصلاً هوس كتك خوردن از 3 نفر كارگر قلچماق نكرده بودم. تنها كاري كه به نظرم رسيد اين بود كه چند مورد را با شما در ميان بگذارم. سال نو مي‌شود و همه دوست داريم كه سال جديد را با خاطره‌ي بد سال گذشته آغاز نكنيم.  همينطور با اين كارها بهانه به دست خشك مغزهايي ندهيم كه به خودشان اجازه مي‌دهند بيلبورد بزنند وسط ميدان تجريش و تيتر بزنند «چهارشنبه سوري يا چهارشنبه سوزي»! پس چيزهايي كه به نظرم رسيد را اين‌جا مي‌نويسم. هر چه كم دارد را شما در وبلاگ‌تان بنويسيد

 

 

بياييد چارشنبه سوري امسال تنها رسم‌هاي ايراني‌مان را به‌جا بياوريم. بوته سوزي، از روي آتش پريدن و جشن و شادي بدون آزار رساندن به كسي. ترقه‌بازي و ايجاد سروصداي بلند و بي مورد نه تنها از رسم‌هاي ايراني نيست، بلكه فقط جيب دلال‌هاي فرصت طلب محصولات چيني را پر مي‌كند. اين وسايل خطرناك چيني فقط گوش را مي‌آزارند و چشم‌ها را گريان مي‌كنند.

نارنجك‌هاي دست ساز. اين‌ها را اما نمي‌دانم چه مي‌شود كرد! اين كاردستي‌هاي كشنده از وقتي ساخته شد كه انرژي‌هاي جواني سركوب شد. اين‌ها حاصل و نشانه‌ي اعتراض نسل جوان است كه در جوامع ديگر مثلاً به صورت قيافه‌هاي عجيب يا موسيقي‌ هاردراك نمود پيدا مي‌كند. يعني كاري عجيب و غريب كردن، به قصد رسيدن به هدفي كه در اكثر موارد جلب توجه است. اما در ايران تبديل به مخلوط اكليل سرنج و سنگريزه مي‌شود كه هم ساختن‌اش و هم استفاده‌اش تا بحال جان چندين نفر را گرفته. سنگريزه‌هايش بصورت تركش باعث كوري هزاران نفر شده. صداي مهيبش هم موجب پاره‌گي پرده‌ي گوش، سكته، سقط جنين و شكستن شيشه روي سر چندين نفر و صدها مشگل ديگر شده. از محاسن اين اختراع هسته‌ايِ جوانان غيور هرچه بگويم كم است! اما نمي‌دانم بايد از چه كسي خواهش كنم كه آن را نسازد. آيا كساني كه نارنجك مي‌سازند اصلاً وبلاگ مي‌خوانند؟ نمي‌دانم. شايد بخوانند. پس خواهش مي‌كنم نساز دوست عزيز. اگر هم می سازی لذت های ساخت و استفاده اش را تنهایی ببر. چرا وسط مردم منفجرش می کنی؟ یا با دوستانت یکجا جمع شوید و در آنجا با هم دیگر حالش را ببرید. شاید کسی این کار شما را دوست نداشته باشد. دوست عزیز: آیا ايجاد صداي بلند واقعاً هنر است؟ مردم را ترساندن شهامت است؟ مايه‌ي فخر است؟

 

ماهي قرمزهاي بي گناه را نكشيم. سفره‌ي هفت سين ايراني نماد بركت و حركت و زنده‌گي است. با مرگ ماهي قرمز بي‌گناه تراوت را از هفت سين‌مان نگيريم.

 

نشانه‌هاي راهنمايي و راننده‌گي براي تزئين در جاده‌ها نصب نشده‌اند. خواهش مي‌كنم به آن‌ها توجه كنيد. باور كنيد بعد از تابلوي پيچ خطرناك پيچي خطرناك در انتظار شماست. هرچه به دروغگويي دولتمردان و حاكمان عادت كرده‌ايم در اين يك قلم راست مي‌گويند. جايي كه پاي جان انسان در ميان باشد هر كاري مي‌كنند كه از خود رفع مسئوليت كنند. جاده‌هاي ايران هم هرچه كم داشته باشند خوشبختانه تابلو كم ندارند. خواهشاً با سرعت مطمئن و با دقت برانيد. يك عده هستند كه هرسال شب عيد جاده‌ها را با سبقت خلاف و سرعت زيادشان خونين مي‌كنند. دوستان اگر جان خودتان برايتان مهم نيست ممكن است در اتوموبيلي كه به آن مي‌كوبيد خانواده‌اي اصلاً قصد له‌شدن لاي آهن‌پاره را نداشته باشند. نوروز خانواده‌ها را با شهوت سرعت و بي فكري سياه نكنيم.

 

 

عيدي دادن به بچه‌ها يادتان نرود. عيد مال بچه‌هاست.

اگر تا آخر سال به‌روز نكردم:

پيشاپيش سال نوي همه‌تون مبارك، اميدوارم كه امسال سال آرزوهاتون باشه و همينطور آرزوي سالي پر بركت، سلامتي و  سراسر خوشي و همراه با نتيجه‌هاي دلخواه براي همه‌ي شما و همه‌ي كسايي كه دوستشون داريد مي‌كنم.

نوروز مبارك

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:50  توسط مهدی  | 

Balatarin
از خون جوانان وطن خشخاش دميده!

 

مي‌خواهم از قصه‌ي تلخي بنويسم كه شماها خيلي زياد آن‌را از زير چشم گود افتاده و لب‌هاي سياه و رنگ زرد آدم‌هاي دور و برتان خوانده‌ايد. از اعتياد.

   هفته‌ي پيش موقع ورود به پادگان براي اين كه با دژبان منطقه كل كل كردم و كارمان به جاهاي باريك كشيد افسر نگهبان بيست و چهار ساعت بازداشتم كرد! هيچ تلاشي نكردم كه زنداني نشوم. كافي بود يك مقدار منت طرف را بكشم يا يك واسطه پيدا كنم و بگويم كه سرباز فلان‌جا هستم و فلان كس را مي‌شناسم و همه چيز به خوبي و خوشي حل شود. اما كاري نكردم. بعد از طي مراسم اداري وارد بازداشتگاه شدم. برانداز كه كردم ديدم چند تا از دوستان را مي‌شناسم. طبق معمول همه‌ي بازداشتگاهها  به محض ورود همه دليل بازداشت و جُرمت را مي‌پرسند. گرم صحبت كه مي‌شوي مي‌بيني چند دقيقه‌اي گذشته و تو متوجه نشده‌اي. بهترين راه براي حبس كشيدن حرف زدن است. هر چند محيطش با زندانهايي كه بيرون هست تفاوتي ندارد اما يك تفاوت كلي دارد و آن هم در سنگيني جُرم هاست. اينجا خلاف‌ها سنگين نيست. مثلاً من به جرم دهن به دهن شدن با يك نفر، زنداني بودم؛ اما يك نفر توي زندان مثلاً اوين چند نفر را كشته. اخلاق‌ها و تكيه‌كلام‌ها و شكل و شمايل محيط و خلاصه مدل آدم‌هايي كه من اينجا ديدم يك جوري تقليد بود از كارهايي كه گنده هاي اوين و رجايي شهر مي‌كنند. اگر خاطرات زندان ابراهيم نبوي را بخوانيد با جو زندان خيلي خوب آشنا مي‌شويد. توي زندان آدم مجبور به عادت كردن به محيط است، پس خوي زندان مي‌گيرد. به تدريج آدم يك زنداني مي‌شود. هنگام ورود تو يك نفر از يك اجتماعي، اما بعد كه مي بيني تا وقت بيرون رفتن مجبور به ماندن و تن دادن به هنجارهاي اين اجتماع كوچك و قوانين بسيار سخت‌ترش هستي يك نفر زنداني مي‌شوي.

من چون احساس مجرم بودن نمي‌كردم بيشتر دوست داشتم محيط را بشناسم. ذهنم درگير حبس نبود! بعد از اينكه به همه جواب پس دادم و همه جرم‌شان را گفتند بهترين كار اين بود كه ديوار نوشته ها و يادگاري‌ها را بخوانم. نقاشي‌هاي قشنگ، دستخط‌‌ هاي زيبا و شعرهاي جالب در ميان اشعار پشت وانتي و عكس‌هاي لختي و فحش هايي كه زنداني‌ها حواله‌ي مسبب زنداني شدن‌شان كرده بودند گم بود. اكثراً جرم، مدت زندان و اسم  و مرحله‌ شان را نوشته بودند. اما از همه جالب‌تر هم‌بندي ها بودند. مدت زندان من از همه كم‌تر بود. همه 5 روز و 3 روز بودند. بعضي‌تازه وارد و بعضي شب اول يا دوم‌شان بود. جَُرم‌ها هم مختلف بود. يكي بچه‌ي آبدانان بود و ازش 6 گرم حشيش گرفته بودند، يكي ديگر راننده بود كه توي رمپ پرواز با سرعت غيرمجاز رانده بود، يكي به شوخي دماغ هم‌خدمتي‌اش را شكسته بود! و ... .

تيپ‌ها اكثراً از همان‌هايي بود كه آرزو دارند بعد از خدمت يك پيكان عروسك داشته باشند، با سيستم.

 

 

 فكر مي‌كنم هيچ وقت زنداني بودن براي آدم افتخار نبوده به‌جز زمان ما! من زنداني‌هاي زيادي را ديده‌ام كه وقتي از زندان حرف مي‌زنند انگار از يك مكان مقدس حرف مي‌زنند كه دل‌شان براي زيارتش تنگ شده. همين چند وقت پيش توي مترو دو تا جوان كم سن و سال بعد از آزادي از زندان همديگر را پيدا كرده بودند. طوري كه همه مي‌شنيدند از زندان و جرم‌شان و زنداني كه بودند و آدمهايي كه آنجا مي‌شناختند حرف مي‌زدند. من حس كردم كه طرف مايه‌ي مباهاتش است كه به جرم جيب‌بري دستگير شده و توي سالني بوده كه همه اعدامي و ابدي بوده‌اند. از آدمي حرف مي‌زدند كه قاتل بود اما مهم اين بود كه تمام بدنش خالكوبي است و چنان مي‌گفتند يادش بخير كه اگر كسي نمي‌دانست مي‌گفت براي تفريحگاهي كه در آن خاطره‌ي مشترك دارند دلشان تنگ شده. بگذريم...

 

 از خارش بدن و چشم‌هاي نيمه باز و صداي دورگه‌اش مي‌فهمم كه نشئه است.

-          مي‌پرسم چي زدي؟

-          ‍«ترامادول»

-          چندتا؟

-          «شيش تا»

-          توي زندان از كجا آوردي؟

-          «مي‌رسه...»

براي او مثال مي‌زنم كسي را كه مي‌شناسم و سه تا متادون كه شبيه هميني است كه او خورده را خورد و تشنج كرد. طرف به حال مرگ افتاده بود.

-          با پوزخند جواب مي‌دهد: «هه! رفيقت ظرفيتش بالا بوده! حاجي من يه خشاب رو هم يه‌جا خوردم.»

-          خشاب يعني ده تا ديگه؟ چرا اينقدر زياد؟

-          « حاجي كم آوردم! ديگه نمي‌كشه!»

-          چرا نمي كشه؟! مگه چند وقت خدمت كردي؟

از اينكه مرا حاجي خطاب مي‌كند و بخصوص از تلفظ (ج) كه آن را با( ز )قاطي مي‌كند خوشم نمي‌آيد.  مي‌فهمم كه دو سه ماه بيشتر سنوات خدمت ندارد!

-          تو كه تازه اول راهي. بعدش هم تا آخر سربازي روزهايي كه اينطوري كم بياري خيلي زيادن. اگر هر روزش بخواي براي فراموش كردن نشئه كني كه آخرش عملي مي‌ري بيرون.

از حرفم بدش آمده. با بي حوصله‌گي مي گويد: «اي با با .... تو اينجام نصيحت... بي خيال بابا...»

-          مي‌گويم كه قصد اذيت كردنش را ندارم. دلم برايش مي‌سوزد.

-          با تندي مي‌گويد: «حاجي دلت خوشه تو فاز فكٌي به مولا... گير داديا... برو بذا حبسمونو بكشيم. ولمون كن اعصاب نداريم»

و پشتش را به من مي‌كند و مي‌خوابد.

 

مقداري كه دور وبريها را ورانداز مي‌كنم مي‌بينم كه فقط اين يك نفر نيست. از 9 نفري كه نشسته‌ايم 4 نفر فضاپيما داريم! يكي كه قرص نزده هماني است كه حشيش ازش گرفته‌اند و بعداً فهميدم  6 نفرمان سيگاري هستيم!

 

چند وقت پيش روزنامه‌ها آماري را منشر كردند كه بالاي 80 درصد معتادان براي اولين بار در خدمت سربازي مصرف مواد مخدر را تجربه‌كرده‌اند. اما مديركل وظيفه‌هاي نيروهاي مسلح شديداً تكذيب كرد و گفت كه دروغ است و اصلاً اينطور نيست. اما من به جرأت مي‌گويم كه حقيقت دارد.

به قول همان رفيقم! خشاب‌هاي خالي استامينوفن كدئين و متادون و ترامادول چيزي است كه توي پادگان‌ها بسيار زياد ديده مي‌شود. چق و چق فندك توي دستشويي‌هاي قرارگاه سربازان حكايت از مصرف كراك دارد كه ماده‌ي مخدر وحشتناكي است و روش مصرف ساده‌اي دارد. ناس و پان و ديگر مواد مخدري كه مثل آدامس مصرف مي‌شوند را من اولين بار در پادگان ديدم و راجع به آن خواندم. در محيط سربازي معتادهاي بسيار زيادي را ديده‌ام و در آينده خواهم ديد. چون روند رو به رشد آن با سرعت بسيار زيادي ادامه دارد. صدايم به جايي نمي‌رسد  و قدرتش را هم ندارم كه بگويم جلويش را بگيرند. براي اينكه همه‌ي اجتماع همين است. انواع و اقسام مواد مخدر شيميايي و ارزان قيمت كه مصرف آساني دارند به آساني در خيابان‌هاي شهرهاي ما خريد و فروش مي‌شوند و مهم‌تر از همه اين كه تفريح يك عده از  بچه‌هاي اين مملكت از بي امكاناتي اين شده كه خودشان را به افيون بزنند!

گريه دار نيست؟

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:46  توسط مهدی  |