امرور روز خاصي است!
شايد باورش براي خودم هم كمي سخت باشد. اما بلاخره سربازيم تمام شد! به همين راحتي كه يك جمله را تايپ كنم. در كمتر از 10 ثانيه. انگار ميكنم كه مثلاً يك مسافرت يك روزه رفتهام و الان برگشتهام.. واقعاً احساس ديگري ندارم. نميدانم چرا، اما هرگز فكر نميكردم كه به حرف بقيه برسم كه ميگفتند چشم بههم بزني تمام ميشود، كلاهت را بچرخاني گذشته و از اين جور صوبتا.
از بس اين جملهي كليشهايِ « انگار همين ديروز بود» را شنيدهايم يك جوري برايمان عادي شده. اما واقعاً همينطور است. انگار همين ديروز بود كه با كوله پشتي توي ميدان سپاه بودم. با كلي ترس و لرز و اميد و آرزو!
يك فرماندهاي داشتيم كه توي مراسم صبحگاه حرف خوبي زد. گفت در زندهگي هر كار سختي كه ميخواهيم انجام بدهيم را مثل كوهي نگاه ميكنيم كه در كوهپايهاش ايستادهايم. هرگاه به نوك قله ميرسيم با تعجب به راهي كه طي كردهايم نگاه ميكنيم و با خود مي گوييم واقعاً من اين همه راه را آمدهام؟! من اين مثال را تجربه كردم. الان كه نگاه ميكنم واقعاً تعجب ميكنم. بيست ماه گذشت. بيست ماه...
البته هنوز كارت نگرفتهام. هنوز سندي در دست ندارم. اگر اتفاق خاصي نيفتد تا آخر همين هفته تسويه حساب ميكنم و خلاص. لباس سربازي از تنم در ميآيد. تنها چيزي كه برايم ميماند كوله باري از تجربه است. پر و خالي بودنش را بعداً پيمانه ميكنم. اما به هر حال اين كوله را با كارت اعزام به خدمت به تو ميدهند. باقي دست خودت است كه چه چيزي در آن بريزي. مهم ترين چيز براي خودم اين است كه بدانم سرانجامِ كار، از اين چند هزار نفر آدمي كه ديدهام و با آنها زندهگي كردهام چه چيزهايي ياد گرفتهام، كدام بدي خودم را در اين مدت خوب كردهام. آن را از كي ياد گرفتهام، غير از هزاران خاطرهي خوش اين زندهگي كاملاً مردانه و پسرانه كدام خصلت خوب در ذهنم رسوب كرده. چهقدر از باد و بورانهاي جواني و خام عقلي! هنوز در كلهام ميوزد. آخر من كسي بودم كه « من» من كلي اهم و تلپ داشت. خيلي مغرور بودم. اگر به قلمرو منيت ام وارد ميشدند شاخ ميزدم. اما وقتي كه توي پادگان يك سرباز مثل خودم به من دستور ميداد كه بايد حالت شنا بگيري و هر موقع من سوت زدم بدوي و با سوت من حالت شنا بگيري و اين كار را « بايد » انجام ميدادم. چارهي ديگري نداشتم. وگرنه تنبيه سختتر ميشد و هر چه سر باز ميزدي او بيشتر سخت ميگرفت. خود من اولين شبي كه پاس شب تنبيهي ايستادم بادم به كلي خالي شد. به قول دايي جان ناپلئون! در كف شير نر خونخوارهاي غير تسليم و رضا كو چارهاي؟ هر كاري كه ميگفتند ميكردم. اصولاً پادگانها محل زندهگي يك عده آدم است كه دلشان غنج ميرود براي اينكه يك بچه ننهي تخس پررو را بگيرند و آدماش كنند! كارشان همين است. هرچه تو مقاومت كني آنها بيشتر لذت ميبرند. چون ذهن خلاقشان بيشتر به اختراع تنبيه ميپردازد. خيلي ها بودند كه شب اولي كه توي پادگان ميماندند گريه ميكردند يا مثلاً با دوتا قرص استامينوفن اقدام به خودكشي ميكردند! اما حاضرم شرط ببندم همان آدمها اگر خودشان خواسته باشند الان مرد زندهگي شدهاند. اين احساس را من روز جشن سردوشيمان داشتم. 17 ماه پيش. اوايل دوران آموزشي 600 نفر آدم بود و يك ميدان صبحگاهِ بزرگتر از زمين فوتبال. در كمدي ترين وضعيت تصور كنيد كه: اين آدم ها را 6 دسته ميكنند و دور اين زمين ميدوانند، حالت شنا ميدهند، كلاغ پر ميدهند، پا مرغي ميبرند كه هم خندهدار است و هم خيلي مشگل. هدف آنها اين است كه انقدر بدن ما ورزيده باشد كه پا را صاف و با زاويهي 90 درجه بالا بياوريم و انقدر قدرت بدني داشته باشيم كه با يك قبضه ژ3 رژه برويم و طاقت داشته باشيم. چون واقعاً كار سختي است. هم دقت ميطلبد و هم قدرت بدني زيادي ميخواهد.خلاصه كه از 7 صبح تا 11 و از 2 تا 4 بعداز ظهر كار ما آموزش ديدن رژه در ميدان صبحگاه بود. اوايل خيليها كم ميآوردند. به بهانههاي مختلف از تمرين نظام جمع طفره ميرفتند. پادرد، دلدرد، كمردرد، سياتيك، آسم، واريكوسل، معاف از رزم بودن و دهها بهانهي ديگر كه گاه كودكانه مينمود آورده ميشد كه مثلاً از پا مرغي رفتن معاف شوند. همينطور بهانههاي مختلف براي مرخصي گرفتن آورده ميشد. بهانههاي گاه خندهدار. روزي يكي از بچهها با گريه رفته بود پيش فرمانده و گفته بود من دلم براي پدرم تنگ شده. 24 ساعت مرخصي ميخواهم بروم ببينماش! كلي بساط خندهمان را جور كرد. يادش بخير. يكي ديگر از بچهها بود كه تمام وقتِ استراحت را پاي تلفن عمومي بود و با همسرش با بغض درد دل ميكرد و از وضع بد غذا و آب و تخت و ... گله ميكرد! اما همين آدم ها روز آخر آموزشي و در مراسم تحليف و سردوشي يك ساعت تمام زير آفتاب ميخكوب خبردار ايستاده بودند و بعدش 2 دور رژه از جلوي فرماندهي كل منطقههوايي رفتند كه كل جايگاه با ضرب پاي آنها ميلرزيد. همان آدمي كه روزي از رژه در ميرفت حالا با چنان صلابتي چشم در چشم سان بيننده دوخته بود و پا ميكوبيد كه براي من تعجب آور بود. خود من هم خيلي كم آوردم. بارها شد كه براي مرخصي رفتن يك ساعت پشت در دفتر فرماندهي ايستادم، بهانه جور كردم، دروغ گفتم، حقهبازي كردم!. دو حالت رفتاري وجود داشت. يكي را « كف مرخصي»، « ضعف مرخصي»، « كفبرگ بودن»، « كف بالا زدن» اطلاق ميكردند كه حالتي بود از نااميدي سراسر ضعف كه ميگفتي اين آدم بيست و دو سالهاي كه دلش براي بيرون از سيم خاردارهاي پادگان بودن انقدر لك زده كه براي يك ساعت در آنجا بودن كم مانده بزند زير گريه و يا هرچه دارد را به منشي گروهان بدهد تا مرخصي ساعتي برايش رد كند، واقعاً بيرون از اينجا ميخواهد چهكار كند كه الان احساس ياس و نااميدي تمام وجودش را گرفته. اما يك عده آدم هم به روشهاي خودشان اين سختي را از سر رد ميكنند. با زرنگبازيهايي كه اسمش را فقط ميشود زرنگي گذاشت. دوستي داشتم كه ميگفت من رژه نرفتهام و واقعاً بلد نبود. جاي خالياش را توي گروهان كسي احساس نميكرد. اما هيچ وقت نبود! يك بچه زرنگ واقعي بود!
چون نميخواهم خيلي طولاني شود تمامش ميكنم. اما امروز نميدانم غمگين باشم يا خوشحال. خوشحالم. اما دلم براي پادگان تنگ ميشود. براي تمام آدمهايي كه با آنها سروكار داشتهام. دوستانم، هم خدمتيهايم و همكارانم! جداً براي من حكم اداره را داشت. نه پادگان. براي خلبانها، افسرها، درجهدارها، كارمندها، براي هواپيماي صاعقه و آذرخش و تذرو و پرستو، براي مرخصيها!، تشويقيهاي دلچسبي كه خستهگي را از تنم در ميآوردند، براي غذاهاي پادگاني، براي آسايشگاه سربازان، براي صداي عبور مداوم هواپيماها، شبهاي نگهباني، روزهاي پرمشغله و شلوغ كه انقدر كار داشتم كه وقت نميكردم غذا بخورم، براي اتاق بريفينگ فرماندهان كه آنقدر در آنجا مشغول كار بودم كه نميفهميدم شب شده و انقدر به پردهي ويديو پروجكشن نگاه كرده بودم كه گردنم خشك شده بود، براي كامپيوتر پنتيوم II ي هندليام كه فقط آفيس و فتوشاپ و بازي ميگ29 داشت، و خلاصه براي بيست ماهي كه ساعت 5 صبح از خانه راه ميافتادم و بعدازظهر مثل جنازه به خانه بر ميگشتم و لباس عوض ميكردم و سر كار ميرقتم، اما انقدر به كارم در پادگان عشق ميورزيدم كه هرگز خسته نشدم و اگر 40 ماه هم بود طياش ميكردم، بدون خستهگي، دلم خيلي خيلي تنگ ميشود. خداحافظ لباس مقدس سربازي.