تبليغاتX
تشنه‌ای در میان هزاران...
تشنه‌ای در میان هزاران...
از هر چه ببینم می‌نویسم.
Balatarin
ماجراهای سربازی!
 

يكي از خوبي‌هايي كه سربازي براي من داشت برنامه‌ي منظم هفته‌گي صعود سحرگاهي به ايستگاه 2 يا 5 توچال است.

     اين كه چرا كوه رفتن را به سربازي ربط مي‌دهم داستان مفصلي دارد كه شرح كاملش را خواهم نوشت.

يك خلباني  بود كه بعد از مدت كوتاهي از خدمتم در يگان با او رفيق شدم. دليل اين رفاقت يكي كوروش كبير بود و يكي اين‌كه هميشه درجه و اسم من را اشتباه صدا مي‌زد! يك بار براي توضيح يك موضوع كوچك پاي كامپيوتر من آمد و بعد ديد كه من منشور حقوق بشر كوروش بزرگ را به ديوار چسبانده‌ام. با لهجه‌ي لري گفت كه يك پرينت از اين براي من بگير. گرفتم و دادم و رفت. فرداي همان روز آمد و گفت اين متن خيلي خوب بود. اين ترجمه‌ي انگليسي‌اش را هم بگير و به آن اضافه كن و در 4 صفحه‌ي A5 پرينت كن و به من بده. دوباره اين كار را كردم. فردايش آمد و با يك فلاپي عكس و مطلب مربوط به همين منشور. خلاصه كنم. كاري روي دوشم انداخت كه يك هفته تمام مشغول آن بودم و ترجمه مي‌كردم و اتود طرح مي‌زدم و ... هر روز جناب سرهنگ يك دستور جديد مي‌دادو يك روز مي‌گفت A4 يك روز مي‌گفت A5 و در نهايت شد يك دفترچه‌ي شيك نفيس در سايز A6 و به تيراژ 10 عدد! كه به مهمانان خارجي هديه شد. يخ رابطه‌ي سرباز و نظامي‌گري ما هم از همين جا آب شد و بعدها جناب سرهنگ آدرس وبلاگش را به من داد و كلي CD و موزيك و نرم‌افزار رد و بدل كرديم و...

    يك روز صبح همين جناب سرهنگ آمد و متن دست نويس بدخطي را به من داد و گفت از روي اين‌ها براي دانشجوهاي دانشگاه هوايي سؤال طرح كن! پرينت كن و بده به تيمسار، گفت و زود رفت. من يك براندازي كردم و تا به خودم آمدم از اتاق در آمده بود و من پشت سرش دويدم و به محض اين‌كه از ساختمان خارج شدم جيپ ايشان هم به راه افتاد. يكي دوبار صدا كردم ولي راننده‌اش نشنيد. خلاصه با چند سوت! (قابل توجه دوستاني كه در ارتش خدمت كرده‌اند!)ماشين جناب سرهنگ متوقف شد و من به پاي ماشين دويدم و گفتم جناب سرهنگ اين كار از من بر نمي‌آيد. با زبان بي زباني بهش فهماندم كه من خيلي كه زور بزنم اين متن را بفهمم. چون اصطلاحات پروازي تخصصي هستند لطف كنيد سوال طرح كردن براي دانشجوهاي خلباني را به من نسپاريد! در كمال خونسردي گفت « نه؛ برو مي‌تواني. كاري ندارد كه فعل كمكي بيار اول جمله سوالي مي‌شود!». خلاصه به هر بدبختي‌اي بود كار خطير سوال طرح كردن را از سر باز كردم و جناب سرهنگ خودش پياده شد و بعد از نيم ساعت سوالات را به من داد و گفت من از امروز دارم دو هفته مرخصي مي‌روم. سوالات را تا همين امروز بعدازظهر به تيمسار برسان.

    تا عصر همان روز من ميخكوب پاي كامپيوتر نشسته بودم و از خط جناب سرهنگ رمز گشايي مي‌كردم كه مثلاً منظورش از اين 3 حرف كدام كلمه بوده. درست يادم هست از بس عجله كرده بود Decelerate  را با خط وحشتناك نوشته بود Decrate! حالا من بايد اين را كشف مي‌كردم. مثلاً سوال را مي‌خواندم و بعد يك‌بار مسئله را حل مي‌كردم كه 4 گزينه‌ي پاسخ سوال چيست و منظور از اين سوال چيست و خلاصه... 8 ساعت تمام طول كشيد تا اين 100 تا سوال را تايپ كنم. مثل جنازه 4 صفحه‌ي پرينت شده را به اضافه‌ي چركنويس ها را بردم و به آجودان تيمسار دادم و گفتم به دست ايشان برسانيد و زود آمدم كه وسايلم را بردارم به خانه برگردم كه ناگهان تلفن زنگ خورد و همان حبيب آقايي كه قبلاً وصفش را همين جا كرده‌ام با رنگ پريده تلفن را جواب داد و بعد كه گوشي را گذاشت رو به من كرد و گفت: « تيمسار گفته كسي كه اين سوالات را طرح كرده بيايد من كارش دارم». در همين لحظه مثل اين‌كه يك سطل آب يخ روي من پاشيده باشند يخ كردم. با پاهاي لرزان و رنگ پريده جوري كه صداي قلبم را روي شقيقه‌هايم احساس مي‌كردم به سمت دفتر ايشان روانه شدم چون سابقه نداشت كه تيمسار كسي را به دفترش احضار كند و موضوع چيزي غير از بازخواست باشد. معمولاً اگر كسي توسط او تشويق مي‌شد در حين بازديدهاي سرزده‌اش بود كه مثلاً سربازي را سخت مشغول كار كردن مي‌ديد يا مثلاً از وضع ظاهري پايوري خوشش مي‌آمد و ... . من هم مطمئن بودم كه گاف داده‌ام و چند سناريو توي ذهنم درست كرده بودم كه در جواب مثلاً اين كه چرا اشتباه كردي چه بگويم و شايد بتوانم خودم را تبرئه كنم. « بي شك تيمسار اشتباه فاحشي ديده يا خطايي كرده‌ام كه شخصاً قصد تنبيه كردن من را دارد »، «سوتي دادم» و هزاران جمله‌ي ديگري كه تا موقعي كه در را باز كردم و پا چسباندم توي ذهنم بود. توي دفتر چند نفر از جمله دو سه تا سرهنگ منتظر ملاقات با تيمسار بودند. ديدن اين وضع حال من را بدتر كرد. چون مي‌دانستم كه اتاق انتظار دوربين مداربسته دارد و همه‌ي كساني كه نشسته‌اند را تيمسار مي‌بيند و دستور مي‌دهد كه مثلاً فلاني بيايد. حال با وجود اين همه سرهنگ چه گندي زده‌ام كه مي‌خواهد اول از خجالت من سرباز درآيد و بعد به اين‌ها رسيدگي كند. معمول بود كه موقع ورود به اتاق فرماندهي همه با كلاه وارد مي‌شدند و با دست احترام مي‌گذاشتند و بعد كلاه را به دست مي‌گرفتند. اما من انقدر گيج و منگ بودم كه بدون كلاه رفتم و آجودانش هم كه دوست شده بوديم و به اسم كوچك هم را صدا مي‌زديم متوجه نشد و خلاصه رفتم توي دفتر و خوشبختانه در همان لحظه يادم آمد كه كلاه ندارم و دستم را بالا نياوردم. چشمم كه به لبخند تيمسار افتاد  منتظر بودم كه چروك كنار لبانش برطرف شود و اخم كند و باقي قضايا. اما ديدم از پشت ميزش بلند شد و  با همان لبخند به استقبالم آمد و  من را به نشستن روي مبل دعوت كرد و با احسنت گفتن ازم پرسيد اين سوالات را شما طرح كردي؟ آفرين پسرم. احسنت. عالي بود.  من شوكه شده بودم. زبانم نمي‌چرخيد كه توضيح بدهم كار من نبوده!. خلاصه نشستم و توضيح دادم كه داستان چي بوده و ... آن‌روز هم من از روحيات تيمسار خيلي خوشم آمد و هم او از من:D . حدود بيست دقيقه با هم حرف زديم و بعد كه داشتم مي‌آمدم بيرون دستور داد 5 روز تشويقم كنند و به خودم هم دستور داد كه روزي 10 دقيقه براي من كلاس خصوصي مي‌گذاري و كامپيوتر يادم مي‌دهي! در ضمن هر موقع زنگ زدم بيا پيش من تا گپ بزنيم!

     از در اتاق تيمسار كه آمدم بيرون انگار يك پياله هروئين خورده بودم! با نيش باز و صورت گل انداخته از اتاق آمدم بيرون و با همه‌ي كساني كه به خاطر ملاقات طولاني من معطل شده بودند و چپ چپ نگاهم مي‌كردند با نيش باز سلام و خداحافظي كردم و آمدم بيرون. ارتباط ما همچنان ادامه داشت و تا ماههاي پاياني خدمتم بعضي روزها به اتاقش مي‌رفتم و  با هم گپ مي‌زديم و روزي كه پست بالاتري گرفت و از پادگان ما رفت او را يك وبگرد حرفه‌اي كرده بودم! ارتباط ما هم همانجا و با رفتن او قطع شد.

     بهار امسال يك شب در خانه‌ي دوستي در ولنجك مهمان بودم. شام خورديم و باران آرامي مي‌آمد كه پيشنهاد داد براي پياده‌روي از منزلش تا ايستگاه يك برويم. رفتيم و از بس هوا خوب بود تا ايستگاه چشمه به پياده روي ادامه داديم و چند ساعتي هم مانديم و ساعت نزديك 5 بود كه در راه برگشت ناگهان صداي آشنايي من را اشتباهي صدا زد! تيمسار با همان سرهنگ و 3 نفر از سرهنگ‌هايي كه همه را مي‌شناختم را ساعت 5 صبح توي كوه ديدم. اين براي من خيلي ديدار فرخنده‌اي بود. دومرتبه با همه‌ي اين جمع تا ايستگاه 2 رفتيم ! موضوع جالب اين بود كه دوست من كه تيمسار را براي اولين بار مي‌ديد از من با او صميمي‌تر شده بود! هوا روشن شده بود كه ما به خانه رسيديم و از خستگي بيهوش شديم! اين قرار هفتگي همچنان ادامه دارد و در طول اين مدت اتفاقات جالبي افتاده كه شايد در آينده راجع به آن‌ها نوشتم. خيلي طولاني شد. فعلن...

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:36  توسط مهدی  | 

Balatarin
مهرورزی

 

شرق هم به محاق تعطیل رفت.

 به خاطر مصاحبه با خانمی(۱) که چیز زیادی برای گقتن ندارد. شرق مفت باخت.

دیروز صبح موقع صبحانه تلفنم زنگ خورد. برداشتم، دوستی بود که با هیجان می‌گفت شرق امروز را خوانده ای؟ گفتم نه. می‌خوانم. بعد که رفتم و روزنامه را باز کردم دیدم  بعله... آفتابه را گرفته روی دولت و هیئت و  بند و بساط‌ش. از کلهر هم نوشته بود. یام هست روزی که مصاحبه‌ی کلهر را از یکی از تلویزیون‌های ماهواره‌ای( که اسمش یادم نیست) شنیدم، نوشتم که مثل سعیدالصحاف وزیر اطلاع‌رسانی صدام حرف می‌زند. این دروغگوی بزرگ چنان بزرگ خالی می‌بست که می‌گفتی کم کم باید شاهد باز شدن سالن رقص در تهران باشیم. دقیقاً یادم هست که می‌گفت "چرا باید دوبی با پول ایرانی‌ها ساخته شود؟ هر کنسرتی که ابی توی دوبی می‌گذارد کلی پول به جیب این شیخ نشین می‌رود. چرا ما نباید در استادیوم آزادی کنسرت بگذاریم؟! خیلی از خواننده‌ها می‌توانند برگردند. خیلی‌ها"!

این دروغگوی بزرگ هنوز مشاور فرهنگی رئیس جمهور است.  و همچنان ما منتظر انجام وعیدها و وعده ها...

با این کاریکاتور (۲) اعتماد ملی هم در لیست سیاه قرار گرفت.

 (1)

(2)

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:38  توسط مهدی  | 

Balatarin
آرشه ی دل آواز و بانک سامان بر ویلن اعصاب هنردوستان به مدت 3 شب

 

هربار كه فيلم كنسرت «هم‌نوا با بم» استاد شجريان را مي‌ديدم آرزو مي‌كردم كه اي‌كاش بليت اين كنسرت به من هم مي‌رسيد. دلم ضعف مي‌رفت براي اين‌كه مرغ سحر را در اجراي زنده بشنوم. وقتي در فيلم مي‌ديدم كه مردم چگونه اشك مي‌ريزند وقتي كه صداي استاد در سالن مي‌پيچد به حال‌شان غبطه مي‌خوردم. و آرزو مي‌كردم كه اي‌كاش بشود و  براي اولين بار در عمرم به كنسرت شجريان بروم.

خبر كوتاه بود. كنسرت استاد با گروه آوا. فروش بليت هم بصورت اينترنتي. توي اين سريال در پيت‌هاي تلويزيون ديده‌ايد كه پدرهايي كه منتظر تولد فرزندشان هستند پشت در اتاق عمل چه حالي مي‌شوند؟ سراسيمه - نگران - ذوق‌زده. بنده هم بعد از خواندن خبر با حس و حالي شبيه به همين به سايت دل‌آواز رفتم. هم نگران بودم كه مبادا دير شده باشد، چون روز دوم ثبت نام بود. هم اميد داشتم كه برسم. چون سايت دل‌آواز باز شد و فوري مرا براي ثبت‌نام كردن راهنمايي كرد و اين يعني كه بليت تمام نشده. از بس دستپاچه بودم چندبار Email ام را بدون .com وارد كردم و  بلاخره بعد از پر كردن فيلدهايي كه از فرط هيجان جا انداخته بودم مشخصاتم را فرستادم و همان دقيقه Email ي به دستم كه رسيد كه ثبت نام‌ام را فعال كردم و يك دقيقه بعد با SMS خبرم كردند كه 3روز بعد ساعت 10 صبح براي خريد بليت به سايت دل‌آواز مراجعه كنيد. در دل به اين هماهنگي و سرعت آفرين گفتم. بلاخره آرزويم به سادگي يك دقيقه پاي اينترنت نشستن و 3 صفحه شرايط خريد را خواندن برآورده شد. به همين آساني.

روز اول مرداد سايت دل آواز.

خبري نيست تا فردا

روز دوم مرداد ساعت 9 صبح. براي اين كه جزء اولين نفرات باشم يك ساعت زودتر به Refresh  كردن سايت پرداختم. هر لحظه ممكن بود فروش اينترنتي شروع شود. اما از بس بازديد كننده زياد است سايت غيرفعال مي‌شود.  «لطفاً منتظر بمانيد» را زياد مي‌بينيم. كم كم چشم به به اين جمله عادت مي‌كند. اما مهم نيست. همچنان مي‌مانم و Refresh  مي‌كنم. خبري نيست. ساعت 2 بعدازظهر است و لب‌هايم از تشنه‌گي خشك شده. از صبح تا حالا حتي يك ليوان آب هم نخورده‌ام. ولش كن. كنسرت مهم‌تر است.

ساعت 3:30  يك لقمه مي‌خورم و مي‌آيم پاي كامپيوتر- خبري نيست- لقمه‌ي بعد را مي‌خورم- برمي‌گردم.

ساعت نزديك 8  بعدازظهر. سايت دل آواز بلاخره باز مي‌شود. ابراز شرمنده‌گي كرده. قول داده فردا راس ساعت 9 شروع به بليت فروشي كند. دليل را درخواست مكرر علاقمندان براي ثبت نام عنوان كرده.

احساس مي‌كنم از صبح بيل زده‌ام. خيلي خسته‌ام. از شركت كه مي‌آيم بيرون با خودم مي‌گويم: خدا پدر مديرعامل‌مون رو بيامرزه. هركس ديگه بود با اردنگي مي‌انداختم بيرون. از صبح تا الان هيچ كاري نكرده‌ام.

به نظرم اينطوري پيش بروم بهتر است:

 

ادامه ی مطلب را از این جا بخوانید. 2  

 

پ.ن۱: اینجا  و اینجا و اینجا را هم بخوانید. خالی از لطف نیست.

پ.ن۲: تمام این جنگ اعصاب ۴-۳ روزه که بر سر ما رفت برای این بود که مبادا زبانم لال بازار سیاه درست شود. استغفرالله!

بلاگچین هم با اینکه کارگران در آن مشغول کارند! و هنوز افتتاح نشده٬ لینک همه ی مطلب های مربوط به این داستان را گذاشته.

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:18  توسط مهدی  | 

Balatarin
اول برو گوساله را آب بده!

 

     غروب سرد زمستان، ملّا نصرالدين و زنش بر سر اين كه كدام يك بروند گوساله را آب بدهند پاره‌ئي بر سر يكديگر فرياد كشيدند و سرانجام قرار گذاشتند زحمت اين كار را كسي بر عهده گيرد كه زودتر از ديگري سخن بگويد.

     ساعتي گذشت و هيچ‌يك سخن نگفتند، و گوساله همچنان از تشنگي ماغ مي‌كشيد. تا آن كه حوصله‌ي زن به‌سر آمد، برخاست و به خانه‌ي همسايه رفت. ساعتي ديگر گذشت و ملّا خاموش نشسته بود. كودك خردسال يكي از خانه‌هاي مجاور به درون آمد كه «مادرم آش نذرانه براي‌تان فرستاده.» ملاّ به‌بالاي سر خود اشاره كرد كه «بگذار روي تاقچه»، كودك پنداشت كه مي‌گويد «خالي كن بر سر من.» - كاسه‌ي آش را بر سر ملاّ ريخت و به‌دنبال كار خود رفت!

     پاره‌ئي ديگر گذشت. دزدي به‌درون آمد و چون ملاّ را خاموش و بي‌واكنش ديد فرش و لحاف و باديه را در هم بست و ببرد.

 زن بازگشت. خانه را ديد از هرچه بود و نبود پاكيزه، و ملاّ را با سر و روي آلوده به آش. فريادش برآمد كه: - مَرد! اين چه بساط است؟

ملاّ گفت: - حرف زدي! اول برو گوساله را آب بده، بعد اگر چيزي مي‌خواهي بپرس!

 

 

برگرفته از کتاب کوچه، حرف الف، دفتر دوم

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:18  توسط مهدی  |